♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

عیدتون مبارک

دارم تاثیرات ماه رمضون رو تو زندگیم میبینم...

 

کاش پایدار باشه...



[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



مطلب رمز دار : خوشبختیت آرزومه !

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ نظرات() ]



اُمیـــد

یه مشکل خیلــی بزرگـی که هست زیادی خوشــ بینــم...!!!

تا وقتـی بـَـد بودن کسیـو به چشم نبینــم بــاوَرم نمیشه طرف بده...

 

پ.ن: بسته ب شـدت عزیـز بودن طرف ممکنه حتـــی ببینممـو باورم نشه . . . !!

 

گاهـی آدما خودشونو میزنن به اون راه (نفهمـی) چون نمیخـوان باورشـــــــ ونو از دست بدن..

چون میخوان خوشــ بینـــ انـــه زندِگـــی کنن به این اُمیــــد که میگذره ...

که همه چی درست میشه ...

آخـه بدون باور زندگـی کردن ینی مُردنـــِ قبلــِ مُـردنــ.... . .   .     .         .

اما واقعـا درست میشـه؟



[ یکشنبه 29 تیر 1393 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ خوشــ بین() ]



محتاجم!

التماس دعـــا . . .





طبقه بندی: مناسبتی،
[ پنجشنبه 26 تیر 1393 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



بدون اغراق!

ساعت 1:35 دقیقه ی بامداد

کارهات تموم میشه و آماده میشی واسه ی خواب

چشمات خسته اس

بدنت کوفته و گردنت بخاطر نشستن مداوم پشت سیستم درد میکنه ..

اما خوابت نمیاد...

با خودت میگی بذار چشمامو بندم و فکر کنم ..

چشماتو می بندی اما...

مغزت ارور میده که :"هیچ فکری جهت فکر شدن مشاهده نشد."

چشماتو باز می کنی و دوباره می بندی

این بار سعی می کنی به مغزت موضوع بدی و هدفمند فکر کنی..

یکی یکی اسم میبری!

توقع داری بالاخره سر یه اسم مغزت توقف کنه

و بگه:"صاحب عزیز!موضوع مورد نظر دقیقا همین می باشد."

ساعت 2:25 دقیقه ی بامداد

موضوعات تموم میشه !

و باز هم همون پیغام ..

"هیچ فکری جهت فکر شدن مشاهده نشد."

 

پ.ن: مغزم خالی بود ...خالیه خالی ...مگه میشه آدم هیچ فکری تو سرش نیاد.. اونم درست چند دقیقه مونده به خواب!!!



[ یکشنبه 22 تیر 1393 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ نظرات() ]



عشق واقعی

حسودیم شد به ماه عسل امشب . . .


پ.ن: لطفا اسم هر احساسی رو نذارید عشق !





طبقه بندی: تامل كردنیام، حرف دلم،
[ سه شنبه 17 تیر 1393 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ عاشق() ]



دوسم داشته باش

دوسم نداشته باش

وقتی من خوب نیستم تو چرا خوبی؟

 

چون خدایی . . .

خدا که بد نمیشه . . .!

 

پ.ن: مینویسم دوستم نداشته باش .. تو بخوان دوستم داشته باش ... بیشتر از هر وقت دیگه . . . 





طبقه بندی: حرف دلم،
[ جمعه 13 تیر 1393 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



مامان ِ بد

اصلا واسش مامان خوبی نیستم ... اصلا حواسم بهش نیست ... به خنده هاش به گریه هاش .. شیطنتاش...

سرمو گرم کردم .. به درس .. به کار... به زندگی ... و جاموندم از اون .. .

میخوام یه روز صب پاشم ... زودتر از اون ... نگاش کنم .. نازش کنم .. با نوازشام بیدارش کنم ... چشماشو هی بماله.. دوباره من نگاش کنم...

ببرمش تا لب حوض و دستو روشو آب بزنم ...  صورتشو خشک کنم ..موهاشو شونه بزنم

بهش یه صبونه ی مفصل بدم و بذارم از تخم مرغ فقط زرده شو بخوره .. آخه من مامانشم ...میدونم زردشو بیشتر دوس داره...

لباس نو تنش کنم و دستشو بگیرمو ببرم تا مغازه ..بذارم که هر چی دوس داره برداره ...

بعدم بریم توی یه پارک هر چی میخواد بازی کنه...شیطنت .. اصن پسر همسایه رو تا هر جا که توان داره.. یه کتک مفصل بزنه...

بعد با هم بشینیم روی چمن چیپس و پفک و لواشک بخوریم...بستنیه آب شدمونو فقط با حسرت نگاش کنیم ...

نهارم بریم یه رستورانِ بالای شهر ... پیتزا از نوع مخلوطش بخوریم...

شبم بریم شهر بازی ... سوار هر وسیله بازی ای که دوس داره بشه .. هر چند دور که میخواد.. میخوام فقط جیغ بزنه..به من بچسبه و احساس امنیت کنه ..

میخوام اصن لوسش کنم ... آخر شبم که خسته شد تو بغلم با لالاییم خوابش کنم ...

میخوام تلافی کنم ... همه ی روزایی رو که سرسری از گریه هاش و بهونه هاش گذشتم...

میخوام یه روز فوق العاده براش بسازم...

میخوام مامان خوبی بشم

واسه ی کودک درونم . . .

 

 





طبقه بندی: داستانی از من،
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



ماه رحمت

ماه مورد علاقه ی من

خوش اومدی

پ.ن: تو این شبای عزیز بسیار التماس دعا دارم . . .





طبقه بندی: دلنوشته،
[ یکشنبه 8 تیر 1393 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



احساست متزلزل من

این روزها شدیدا احساساتم عوض شده

زود دلم میگیره

زود عصبی میشم

زود قهر میکنم

زود غر میزنم

زود خسته میشم

زود آروم میشم

زود عواطفم عوض میشه

و زود دلتنگ میشم ..

نه دلتنگه یه نفره خاص

دلتنگ همه آدم هایی که یه روزی توی زندگیم بودن و هستن

دلتنگ اونایی که حتی نمیشه بگی اصن توی زندگیم بودن

این روزا بدجوری دلگیر و دلتنگم...

دلتنگه همه ی آدم ها ...

هرکی و که میبینم جوری دلم براش پرمیزنه که انگار سال هاست ندیدمش

مادرمو جوری میبوسم و پدرمو انقدر محکم بغل میکنم که انگار ماه هاست ازشون دور بودم...

این روزا عجیب دلتنگم..

حتی دلتنگ خودم...

 

پ.ن: واقعا احساساتم عوض شده ...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته،
[ پنجشنبه 5 تیر 1393 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



اگر بخواهم جهان را زیرو رو خواهم کرد...

من

همان فرزند ایران زمینم

كه اگر بخواهم جهان را از آن خود خواهم كرد...





طبقه بندی: حسم،
[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



بی قرارم!


نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست ...؟!


پ.ن: بیا امشب شرابی دیگرم ده .. ز مینای حقیقت ساغرم ده ...





طبقه بندی: حرف دلم،
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



خوشبختیت آرزومه !

چرا آدما وقتی ناراحتن باید ناراحتیشونو به کسی بگن و اون رو هم ناراحت کنن ...؟!

بعدش حــــــس کنن که آرومن ...

اصن وقتی میری پیش یه روانپزشک چون باهاش حرف میزنی آروم میشی...!!!

 

درد ینی چی؟

حس میکنم هیچ درد و غمی تو زندگیم ندارم . . .

 

پ.ن: من خوشبخت ترین آدم روی زمینم . . .





طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



زندگی!

شاید زندگی همین باشد....

نه یک اتفاق خارق العاده ...

 

پ.ن: دیدم نسبت به خیلی چیزا عوض شده...مخصوصا زندگی...





طبقه بندی: حرف دلم،
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



روز های بیخیالی من :)

این روزها نمیدانم

چون می گذرد غمی ندارم

یا چون غمی ندارم می گذرد ....





طبقه بندی: حسم،
[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



مـــرد!!!

برای مـــــــرد مگه میشه زن نبود...؟!

"متروپل"





طبقه بندی: حرف دلم،
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



پاتوق تنهاییام...

آدمای تنها واقعا تنهان...

هیچ هوایی به نامشون نیست..

نیمکت هیچ پارکی واسه ی اونا طراحی نشده...

پارک ها هم پر شدن از دو نفره ها...

***

وقتی تنها میری پارک واسه اینکه دلت باز شه ، واسه کمی اکسیژن ، واسه اینکه به خودت ثابت کنی خودت میتونی حال خودتو خوب کنی...واسه یه پیاده روی ساده...ده ها چشمو میبینی که خیره شدن بهت...انگار که تنها بودن جرمه...گناه کردی...

                                                                                                           * گناه کردم؟؟؟!!!





طبقه بندی: دلنوشته،
[ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ] [ 11:54 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



الکی!

گاهی اوقات بعضی اتفاقا الکی تو زندگی آدم مهم میشن و بعد یه مدت نه تنها اهمیتشونو از دست میدن که دیگه به هیچ جای زندگیت نمیخورن ... !!!





طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



خواب ...

باز خوابام شروع شد

همونایی که اینقد طبیعین که انگار واقعی دارن اتفاق میفتن..

همون اتفاقای شیرینیه که دوس داری بیفتن ... ولی وقتی بیدار میشی ........ هیچ اثری ازشون نیست

خوابایی که وقتی بیدار میشی و یادشون میفتی خستگی رفته رو به تنت باز میگردونه...

این روزا فقط میخوابم بدون اینکه دلم بیداری بخواد....

تن و روحم خسته است..


یه یه بیداری واسه روحم و یه خواب خوش واسه جسمم نیازمندم...





طبقه بندی: دلنوشته،
[ پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 ] [ 11:06 ق.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



چرارفتی؟

این روزها دیوانه وار گوش میدهم...

http://nava.jamejamonline.ir/song/486696




طبقه بندی: حرف دلم،
[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ نظرات() ]



بهترین جای دنیا

عکس میخوای ادامه مطلب
عکسای سفر



طبقه بندی: مناسبتی،
برچسب ها:امن ترین خانه دنیا، زیاترین خانه دنیا،
[ چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



زندگی مرگ

بچه که بودم یه روز تمام مجله های خونه رو ریختم وسط اتاقمو عکس تمام منظره های توشو بریدم..با ذوق و شوق همه رو چسبوندم به دیوار...مادرم از در اومد و من منتظر بودم که بگه چقد اتاقت قشنگ شده...فقط گفت گند زدی به دیوار...اون روز بی صدا گریه کردم!

بعدترها فهمیدم عکاسی رو چقد دوست داشتم...

بزرگتر که شدم حس کردم چقد نقاشی رو دوست دارم..کلی کاغذ سفید گذاشتم جلومو بدون اینکه معلم نقاشی ای بالا سرم بشه یا حتی اثر نقاشای بزرگو دیده باشم شرو کردم به کشیدن...با کلی ذوق و شوق بردمو به پدرم نشون دادم و منتظر بودم بگم دخترم تو یه هنر مند بزرگ میشی..فقط گفت جای این مسخره بازیا برو سر درست..اون روز فقط سکوت کردم

بعدتر ها فهمیدم چه شاهکارایی بودن...

یکم که عقلم رسید و بزرگتر ازون وقتا شدم حس کردم میتونم خوب شعر بگم..اصن بدون اینکه بخوام شعر بگم..چند خط شعر نو گفتم و با کلی ذوق و شوق به برادرم نشون دادم..منتظر بودم بگه معرکه اس ترشی نخوری یه چیزی میشی...فقط گفت این سوسول بازیا چیه...حس کردم چیزی درونم شکست...

بعدتر ها فهمیدم اسمش غرور بوده ...

چشمم به دنیا که بازتر شد دیدم چقد حل کردنه مسئله های فزیک و جواب دادن به فرمولای ریاضی برام شیرینه..با کلی ذوق و شوق مسئله های سختو حل میکردمو واسه ی دوستام تعریف کردم ..منتظر بودم بگن تو یه نابغه ای ..فقط گفتن بچه خر خون نکن این کارا رو عاقبت نداره...!!

بعدترها معنی عاقبت نداره رو خیلی خوب فهمیدم...

دانشگاه که رفتم شده بودم یه آدمی که فک میکردم عکس های  هنری گند کاری و نقاشی کردن مسخره بازی و شعر گفتن سوسول بازی و درس خوندن بی عاقبتیه..

اونجا برام همه چیز جدید و جالب بود .. دوستای جدید ..محیط جدید ... کارهایی که فقط نگاه میکردم و دهنم باز میموند..مثل سیگار کشیدن یه دختر...

ترمای بالاتر که رفتم به کلی پارتی دعوت شدم که واسم دعوت به یه دنیای عجیب بود ..با کلی ترس و اضظراب به یکی از مهمونیا رفتم وقتی به دوستام گفتم ..منتظر بودم سرزنشم کنن ..ولی گفتن ایول سری بعد ما رو هم با خودت ببر..

همون جا با مهرداد آشنا شدم...

سال آخر فهمیدم که مهرداد یه آدمه خوش گذرون هوس بازه و همه چی رو تموم کردم..افسرده شدم..با کلی ترس و اضطراب  سیگار به دستم گرفتمو تا تهش کشیدم..حس کردم چقد سیگار و دوس دارم...به دوستام که گفتم منتظر بودم بگن احمق این چه کاریه؟..ولی گفتن کار خوبی کردی آرومت میکنه...

همون موقع حس کردم آروم نیستم...

درسم که تموم شد دیدم همه گود بای پارتی گرفتنو دارن میرن..توی یکی از پارتیا با شیشه آشنا شدم..کشیدم..رفتم فضا حس کردم عاقبت دار شدم..نه ذوقی بود نه اضطرابی...به خودم گفتم..خودم بهم گفت چی بهتر ازین میتونه حالتو خوب کنه..بازم بکش

اون موقع آروم بودم..بعدتر ها نا آرومتر..

جونم که تموم شد دیدم همه بهم میگن معتاد...کرمای بدنمو دوس داشتم ..بهشون گفتم..خوشحال شدن و تکثیر کردن خودشونو...

وقت مرگم که رسید...

مادرم گفت: به گند کشید خودشو!

پدرم گفت : از مسخره بازی رسید به اینجا!

برادرم گفت: از اولم سوسول بود!

دوستام گفتن: معلوم بود عاقبت نداره!

و هیچ کس نفهمید در من غروری خورد شده بود

شوقی مرده بود

اضطرابی ریشه دوانده

و مرگی زندگی اش را آغاز کرده بود...





طبقه بندی: داستانی از من،
[ دوشنبه 25 فروردین 1393 ] [ 11:54 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ نظرات() ]



2

1

بار اولی که دفترچه شعرش را باز کرده بود تا از شاهکارهایش برایش بخواند گونه هایش سرخ شده بودند و اندکی صدایش می لرزید...

- فردا شب مراسم عقدشونه ما رو هم دعوت کردن .. میای؟

نوک بینی اش عجیب می خارید .. هر وقت استرس داشت یک جای بدنش می خارید و این بار نوک بینی اش..

- دستم کفیه میای دماغ من و بخارونی؟

- من چی میگم تو چی میگی !!

- غر نزن حالا تا فرداشب یکاریش میکنیم دیگه ...

 به مثال پروانه ای دور شمع 

و چون باد بادکی رقصان

دور تو می گردم و من

سیر نخواهم شد...هرگز...

دفترش را بست و به چشمان فرخنده که مات نگاهش می کرد خیره شد...

- ای بابا بنده خدا ها منتظرن جواب بدیم میخوان غذا سفارش بدن ها !!

- بگو نمیایم

فرزانه هیچ وقت نفهمید که چرا فرخنده هرگز پایش را به هیچ مراسم عقدی نگذاشت...

شرمش شده بود ... تا بحال کسی اینطور خیره نگاهش نکرده بود...

- واقن خودتون گفتین؟

عرق پیشانیش را پاک کرده بود..نوک بینی اش خاریده بود...

- بی خود! چهارساله اون بنده خدا مرده تو هنوز سیاه پوشی و پاتو هیچ مراسم عقدی نمیذاری این بار خودم میبرمت!

و چه احمقانه می پنداشت که دلیل نمیامدنش مرگ احمد است...

احمد خیره تر شد...چقدر این دختر بچه ی 14 ساله برایش دوست داشتنی بود...

- بله...

سرخ تر شد...

- حوصله ندارم خواهر من !

- برای کی گفته بودین؟

- برای شما ...

فرخنده فقط خندید ...





طبقه بندی: داستانی از من،
[ جمعه 16 اسفند 1392 ] [ 08:52 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



1

پیرزن سرمه به چشمانش کشید و آه برآورد که چرا سوی چشمانم زیاد نمیشود...انگار که سرمه باید جادو میکرده و عصا از دستش میگرفته و به مثال جوانان 14 ساله تمام شهر را می دویده...

اصلا چه ربطی به تو دارد .. خب آرزو دارد مگر نه اینکه تو هم آرزو داشتی روزی تمام دنیا را بگردی و از آرزویت فقط گشتن دور باغ های خانه پدر بزرگ نصیبت شد!

- از خدا که پنهان نیست از تو هم پنهان نباشد خواهر، دختر حاج حسن خدا بیامرز را دادند به آن مردکه ی کچل!

- سرپیازی یا ته پیاز؟

و در دل ادامه داد که شوهر کلاه گیسی و مو کاشته ی تو چه برای تو کرد که شوهر سر آینه ای او می خواهد برایش بکند!

انگار که بهش بر خورده باشد رویش را کرد آنور و به گمانش که فرخنده حواسش به آبکشی ظرفهای نهار است زیر لب غر زد

- نمی شود یه کلام با تو حرف زد . اون وقت میگه چرا سال تا ماه به ما سر نمی زنی!

دخترک ابرو بالا انداخت و با عشوه ای که مخصوص خودش است بله کش داری گفت .. دستها به هوا رفت و کل ها کشیده شد...

اشک هایش سرازیر شد

همه فکر کردند اشک شوقست...

14 ساله بود و تصورش از شوهر فقط به یک مرد شکم گنده ی هندوانه به دست که مدام میگوید غذا کی حاضر میشود و گه گاه دست روی زنش بلند می کند که مبادا پررو شود و مبادا زبان دربیاورد که میخواهم درس بخوانم خلاصه شده بود.

اما احمد نه شکم گنده داشت و نه به فکرش می رسید که حتی برای زهر چشم گرفتن هم که شده فرخنده را به باد کتک بگیرد.. شبها شعر می خواند و روزها شعر می نوشت...در این میان گاه یادش می آمد که زیر برگه های اداره ی ثبت را امضاء کند و جواب ارباب رجوع را هم بدهد...





طبقه بندی: داستانی از من،
[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



نمیدونم!!!

اینجا همون جاییه که سرو ته منو میزدن با گوشی با کامپیوتر ...همش اینجا بودم و هی رفرش میکردم که مبادا اتفاقی نظری بیفته و من بی خبر باشم...؟؟؟
اینجا همون جاس که روزی تمام انگیزه ی من بود؟؟؟
حتی نمیتونم توصیفش کنم...

چی شد پس؟
من چم شده؟؟؟

کسی صدامو میشنوه؟؟؟
من خیلی وقته صدای خودمو نمیشنوم...




طبقه بندی: دلنوشته، حرف دلم، حسم،
[ جمعه 9 اسفند 1392 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ نظرات() ]



پرم از خاطره...

خاطرات نه سر دارند و نه ته..

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند..

می رسند..

گاهی وسط یک فکر..

گاهی وسط یک خیابان..

سردت می کنند..داغت می کنند...

رگ خوابت را بلدند...

خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند....

                                                              "دزدی نوشت"





طبقه بندی: شعر از دیگران،
[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 12:36 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



میشه یکی آرومم کنه؟:(

انسان است دیگر گاه برای افتادن اتفاق های خوب در زندگیش استرس میگیرد..

دلش شور میزند..

لیاقت را بهانه می کند و لگد می زند به هر آنچه که باید بشود و او فقط دلشوره افتادنش را دارد..

 

پ.ن: میترسم!من لایـقِ افتادنِ این اتّفـاقِ خـوب نباشــَم...

پ.ن: این اتفاق مُحرِم شدن من است...رفتن به خانه ی خدا و من دلم برای رفتن به خانه ی خدا شور میزند...





طبقه بندی: حسم،
[ شنبه 28 دی 1392 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



مـَن ِ این روزها

خوب است یا بد ؟!

شـبیه همـه باشـی و شبیـه هیچکسـی نباشــی ..

بـا همـه باشـی و با هیـچ کسـی نباشــی ..

بـا همـه بسـازی و با هیچکسـی نسـازی ..

پـُر از آرزو باشـی و بدون هیـچ آرزویـی روزهـا را بگذرانـی

پــُر از کتاب نخوانده و کلـی خاطراتِ مــانـده

پـــُر از شـاعــرانه هـا و خـالی از عـاشقانـه ها ...

خـودت باشـی و خودت نبـاشــی ...

ساده بگویـم : " باشـی و نباشــــی !!! "

حـالِ این روزهــای من استــــ ..

خوب یا بـَد...

این تمـــامـِ این روزهــای مـــَن استــــ ..

 

دزدی نوشت:

صدا رفت ..

تصویر رفت ..

خاطره ها اما هرگز از یاد نمی رود ...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته، حسم،
[ پنجشنبه 19 دی 1392 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ نظرات() ]



باید باشد...

یکی بایــــــد باشد تا قبـل از آنکـه درد هــایت را بگـویی

درمانـش را برایـَتــــ تجویـز کند...

نـَــه !!!

اصلا یکی بایــد باشــد تا درمانـــِ تمـــام درد هایت باشد...

 

پ.ن: یکی که باید باشد و نیست !!


بعدا نوشت: اشتباه می کردم...باید باشد و هست...خدایا ببخش که غافل شدم...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته،
[ سه شنبه 10 دی 1392 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



وقتی 12 ساعت خواب هم کافی نیست !!!

به یک ماه خواب بدون توقف جهت فکر نکردن نیازمندیم

 

پ.ن: مغزمان روزهای مدیدیست که فقطEror میدهد...





طبقه بندی: حرف دلم،
[ پنجشنبه 5 دی 1392 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ مهدیــه ] [ فرشته() ]



.: تعداد کل صفحات 13 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]