♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

سال 1394 مبارک :)

وقتی آدم قراره دو هفته نت نداشته باشه حس سردرگمی داره

البته نه برای منی ک مدت هاست اون اشتیاق و ندارم

که بود و نبودم تو نت واسه خودم مهم نیست...

حس انجام ندادن کلی کار اذیتم میکنه

مثلا خداحافظی از همه

اینکه برای تک تک دوستام بنویسم نیستم اما بیادشونم

بگم مواظب خودتون باشین

یا مثلا یکم حرفای امیدوار کننده و خوش و بش های معمول

نمیدونم چرا اما حس میکنم باید حلالیت بطلبم

مگه همیشه آدما باید برای مرگ و سفرای زیارتی حلالیت بطلبن؟نمیشه یه آدم واسه سال که داره ازش میگذره حلالیت بطلبه؟

امسال داره میره و من باید پاک وارد سال جدید بشم..

دوستای حقیقی من

دو هفته نت نخواهم داشت اما بیادتونم

مواظب خودتونو خوبیاتون باشین

حلالم کنین :)

 

سالی پر از خوبی و اتفاقای قشنگ براتون آرزو میکنم

 

امسال سال عروسه انشاالله عروس خوش قدمی برای هممون باشه :)

 

پ.ن: سال برای من با نگاه تو تحویل می شود وعید با خنده ات نوروز...


میگن آدم باید آخر سالش عید باشه نه واسه سالی که هنوز نیومده جشن  بگیره...امسال که نشد اما میخوام سال دیگه آخرشم واسم عید باشه 



[ شنبه 1 فروردین 1394 ] [ 03:15 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

ّبرای "ز" عزیزم

وقتی میبینم حالت بده.. حالت گرفته اس

وقتی میبینم دیگران راجع بهت اشتباه فک میکنن و من کاری از دستم برنمیاد.. فقط سکوت میکنم و زجر میکشم

مثلا چی باید بهت بگم؟

بگم اتفاقی وبتو پیدا کردم؟!! بگم هرروز میخونمت؟!! میبینم که حالت بده؟!!

بعد تو هم یه لبخند میزنی و سعی میکنی که خودتو بزنی به اون راه.. بگی من همچین جایی رو نمیشناسم..اونا حرفای من نیست..شاید خجالت بکشی ..

بعد یهو فرداش بیامو ببینم وبت بسته شده..بعد دیگه چجوری بفهمم حالت خوبه یا بد؟چجوری بفهمم که قوی شدی و با رویاهای خودت سر میکنی؟

چجوری اونقد بهت نزدیک شم تا حالتو بفهمم؟؟؟

من نمیخوام حالت بد باشه..همیشه تو توی ذهنم یه دختر بازیگوشی که حرف هیچکی براش مهم نیست ..میخوام همون باشی

همون که تیکه هاش همیشه منو میخندوند..

همون که از اولم برام با بقیه فرق داشتو الان وقتی نوشته های وبشو میخونم میفهمم که آره واقعا فرق داشت..

 

کاش تو هم خیلی اتفاقی اتفاقی بیای وبم

خیلی اتفاقی این نوشتمو بخونی

و خیلی اتفاقی دلت بخواد باهام حرف بزنی..

 

کاش فقط ای کاش . . .



[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

من روح میشم میرم تو جونت

بدون هیچ سر و یا تهی عجیب افتاده توی سرم :

من شعر میشم میرم رو لب هات

من خواب میشم میرم تو چشمهات

من باد میشم میرم تو موهات..



[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

تولد

و من صبح که از خواب بیدار شدم بین دوراهی کار کردن و خوش گذروندن توی روز تولدم به این نتیجه رسیدم که روز تولد آدم هیچ فرقی با روزای دیگه نداره که هیچ بلکه یک سال هم به سن آدم اضافه میکنه و این قضیه از سن 20 به بعد نه تنها مزیتی نداره که هر سال پیر شدن آدم رو به روش میاره..

اما

این دلایل هیچ کدوم باعث نشدن تا اینجانب از خوش گذرونیم بگذرم هر چی باشه این روز من به دنیا اومدم و باید برای خودم بهترین کادو رو بگیرم :) 



[ یکشنبه 24 اسفند 1393 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

وجدان بی وجدان من

یه جایی خوندم

"خدایا ! فاطمه را به فاطمه (س) ببخش.."

فاطمه نیستم اما فاطمه (س) را دوست دارم ..

و چقدر دلم خواست که بخشیده شوم...

 

پ.ن: وجدان چیست؟

چیزیست که آدمی را از گناه باز نمیدارد و فقط آن را کوفت آدم می کند!

حال این روزهای من !



[ پنجشنبه 21 اسفند 1393 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

انسان بودن بهتر است یا پولدار بودن؟

 خیلی وقت بود که یک سوال در ذهنم پرسه میزد..

چه میشود که یک انسان شبی را صبح میکند فردایش جیبهایش پر از پول میشود

تا اینکه استاد گفت:

- اگه بتونین یه پروژه عمرانی دولتی بگیرین واسه هفت پشتتون از نظر مالی تامین میشین..

و من فک کردم هیچ وقت دلم نمیخواهد هیچ پروژه عمرانی دولتی را بگیرم..اصلا دلم نمیخواهد اینگونه پولدار شوم..

اصلا چه کسی یک پروژه عمرانی دولتی به من میدهد؟!؟

اصلا از کجا معلوم! اگر روزی من هم میان انسان بودن و پرژه عمرانی مجبور به انتخاب شوم شاید دور انسان بودن را خط بکشم... 



[ دوشنبه 18 اسفند 1393 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

اختیار

اختیار پلک هایم دست خودم نیست..

برای دیدنت پر می کشند..

 

پ.ن: اختیار خوابهامم دست خودمم نیس..

همینطور فکرام..

زندگی از دستم در رفته

 

اما

 

حالم خوبه..خوبه خوب



[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

رمز عاشقی

مهربانم !

شاید روزی تو هم عاشق شوی

یک روز صبح

وقتی که دستانت میان موهای کسی گم شود

و تو نخواهی که پیدایش کنی..

یا عصر یک روز پاییزی

وقتی دستانت گره میشود میان بازوانش

و نخواهی که گره ای باز شود..

و یا روزی برفی

وقتی که سر میخوری میان انبوه برف ها

دستت را میگیرد که نقش بر زمین نشوی

و تو دلت بخواهد که هر روز هر ساعت هر لحظه زمین پر از برف باشد...

آن روز است که تو..

معجزه ی مهربان دست ها را حس خواهی کرد...

 



[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

زیبای من

بعـد مدتـــــ هـا..

یه حس خوبـــ

بـه نـام زندگـــی ...


 زیبای من


پ.ن: خوش اومدی به اتاقم .. زیبای من ..



[ شنبه 2 اسفند 1393 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

نباید!

یه آدم فهمیده نباید اشتباهیا رو اشتباهی تو زندگیش راه بده که بعدا حسرت روزای از دست رفته اش رو بخوره..نباید!

یه آدم فهمیده تا فهمید کسی تو زندگیش هست که نباید، باید ازش دوری کنه..باید!

نباید کار اشتباهی رو مدام تکرار کنه ..!

باید نه گفتن بلد باشه ..!

نباید تحمل کنه ..!

نباید ..!

 

پ.ن: هر چقدم اون نباید عزیز باشه ..



[ یکشنبه 12 بهمن 1393 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

مجازی حقیقی شدیم..

می نویسم

خیلی مواظب خودت باش اینجا یکی هست که خیلی دوستت داره..

بعد با خودم فکر می کنم کسی را که ندیده ام از پشت پنجره ی نوری لپ تاپم..

چگونه این چنین دوست دارم

دوست داشتنی که می دانم واقعی است..حسش می کنم از ته دل..

دوست داشتن آدمی که مجازی آشنا شده ایم و حالا حقیقی برای هم درد و دل می کنیم

نگران هم میشویم

می خندیم..

 

چه شد که از آدم های دنیای حقیقی ام روی برگرداندم..

چه شد که حقیقی عاشق آدم های مجازی ای شدم که هرگز ندیدمشان..

آدم هایی که می آیند..

می روند..

دلبستگی ات کم و زیاد می شود اما گم نه..

 

آدم هایی که خاطراتشان خنده و گریه را برایت با هم دارند..

 

دلم تنگ روزهای زیادیست..

که به اسم مجازی حقیقی شدند...

 

پ.ن: همین آدم های مجازی تا حقیقی شدند گم شدند..

دیگه نمیخوام کسی تو زندگیم حقیقی باشه..



[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 01:22 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

خاطرات نه سر دارند نه ته..

لعنت به هر چی خاطره اس ..



[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 01:26 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

ابتکار

لذت نقاشی با کسی که تمام بچگیتو یادت میاره..

تمام تو رو میبره زیر سوال و توی ذهنت اوج میگیره...



پ.ن: کاش تو مث من نشی ...



[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

کمبود!

جای یه حسی تو زندگیم کمه ... نمیدونم چی ؟!

 

پ.ن: شاید عشق !

       شاید اعتماد !

       شاید ... !



[ دوشنبه 8 دی 1393 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

مغز تهی

پلک هایم بی رمق روی چشمانم افتاده اند..

چشمانم عرق کرده اند .. عرقی سرد

چکه میکنند..

پیشانیم چروک بر میدارد

می غرم

دهانم حال صدا دادن  ندارد فقط باز میشود و گاهی تکان میخورد دستانم

سردم میشود پتو را میکشم روی خودم یادم می آید پتویی ندارم

بلند میشوم چشمانم بسته اند یادم می آید چشمی ندارم

صدایی می آید مهیب ..قلبم به تپش می افتد یادم می آید قلبی ندارم

راه می روم و پاهایم خانه را به لرزه در می آورد یادم می آید خانه ای ندارم

چشمانم را از روی میز برمیدارم و کمی اسانس خوشبینی رویش میپاشم

قلبم هنوز توی صندوقچه ی قدیمی خاک میخورد برش نمیدارم جایش تکه سنگی می گذارم

هیچ چیز سر جایش نیست ، با اینکه قرار نیست کسی به آن اهمیتی بدهد

بی وزن و سبک ، شبیه کسی که هست اما مغز تهی اش از درک معنا ها دور می شود با هر تیر درد

که پوک ... که هیچ ...

سالها پیش ، نمیدانم ...  شاید قرنهاست که مرده ام ... اما روح از بدنم جدا نشده و من اصراری برای رفتنش نمی کنم

صدای خـِـر خـِـر سینه ام اوج میگیرد

عبور آخرین لخته های خون را میتوانم از درون رگ های خشکیده ام حس کنم.

شبیه به حس خوب و بد سردر گمی میان مرز مردن و زندگی و حدس برای اینکه این بار نفس آخر است یا هنوز ادامه دارد ...

چیزی درون مغزم تکان میخورد ، خنده ام میگیرد ، خنده ای ریز که بغضش حریف چشمانم میشود

تنها علائم حیات من ؛ یک نم از اشک درون پلکهایم حس میکنم

تصویری بریده بریده در پشت چشمانم عبور می کند ... تصاویری نافهموم

و نه چندان دراز مدت ، بدون آنکه خوابی مرا از کالبدم حتی برای ثانیه ای بیرون بکشد

گاه احساس می کنم سقف بالای سرم یا شکاف عمیق زیر تنم بزودی مرا به نیستی بدون بودن می کشانند.

مادام  بالا رفتن یا که سقوط جسمم را با تهوعی تهی حس میکنم

آه دریغ از حس لبریز توأمان با تنهایی

یا تنهایی مالامال از قدرت انتخاب

فضای سیاهی ِ اطرافم با سکوت خفه کننده ی سنگینی آغشته شده

پلکهایم بی رمق روی چشمانم می افتند

چشمانم عرق میکنند ... عرقی سرد

چکه میکنند

پیشانیم چروک بر میدارد

می غرم

و  آرام در سیاهی اتاقی ؛ کم کم

با روحی سرگردان ، جسمی تخلیه شده از حیات و ذهنی برای سوق دادنم به امیدهای کاذب

دوباره مردن را تکرار میکنم


پ.ن: مرسی بابت تکمیلش  آقا رضا 



[ جمعه 5 دی 1393 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

آشنایی به صدای تو ..

اینجا در حوالی ای نه چندان دور کسی نامت را صدا می زند

حواست هست؟

صدایی آشنا که حافظه ات را زیر سوال برده است

بی گمان بار ها صداهای بی شماری که ذهنت ثبتشان کرده مرور کرده ای

شبیه هیچ یک نیست

در میان بی خوابی های شبانه ات و در میان افکار بی پایان و هیاهوی روزهایی که نمی فهمی چگونه از سپیدی به سیاهی میرسند

می شنوی که کسی تو را میخواند...

کسی از درون تو...

تو را نه به اسم خودت که به اسم آواز مورد علاقه ی روزهای معصومیتت صدا میزند

به همان لحن..

به همان زیبایی..

دلت میخواهد صدایش را آغوشی کنی ، در میانش جای بگیری و تا ابد در آرامشی که سالهاست به دنبالش گشته ای خواب را بی خواب کنی ..

رویاهای از دست رفته ات را دوره کنی و برای رسیدن به رویاهای جدیدت مسیر تازه انتخاب کنی ..

صدا قطع میشود

می هراسی

نه ازینکه شاید مرده باشی

که سالهاست مرده ای

که صدا زنده ات کرده بود

می هراسی که شاید مرگ صدا مرگ دوباره ی رویاهایت شود..

با خودت تکرار می کنی

شاعر شعرهای کودکی من آواز دوباره سر ده که نوای تو مرا ...

کلامت نیمه تمام میماند..

فکرت مکث میکند..

کمی تردید

صدا ، صدای خودت بوده است ...

 



[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

دعا

چله ی دعا گرفته ام

دعا برای دعای دیگران

روز آخرش را گذاشته ام برای دل تو ..

 

چه خوبست که دعایت رسیدن به "من" باشد ...


پ.ن: کاش در میان دعاهایت برای دعاهای من هم دعا کنی ...



[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

تو را طلب کردم...






در میان سیاهی روزهای سپیدی که عمرت حسابش نمی کنند

و سکوت زمزمه های مغزی که مرده می پندارنش

تو را طلب کردم از خودت ...

باشد که سکوتم پر از نوای تو شود و سیاهیم را نور تو پر کند ...



آمین :)





طبقه بندی: عكس، شعر نوشته، حرف دلم،
[ پنجشنبه 15 آبان 1393 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

چرندیات کلاسی

من کاملا حق میدهم!   به کی؟؟؟

متوجهی؟  چی را؟؟

وقتی می مانی بین خوب و بد .. زشت و زیبا .. حق و باطل

وقتی باید از میان هزاران گزینه حق را درست بگذاری در ظرف حقیقت کسی که نمیدانی که حق کاملا با اوست یا نه...

وقتی باید انتخاب کنی بین خوب و خوب و تو همه چیز را بد میبینی !

تکرار میشود صدایی در اعماق فکرت

من کاملا حق میدهم!!

وقتی تو میان جنگی قرار داری که نه باعثش بودی و نه توان اعلام آتش بس را داری گیج میشوی

می فهمی؟ گیج!

چیزی که برای تو مهم است پایان جنگ نیست.. بگذار بجنگند .. گلوله های آتش زبانشان به هر سو افکنده شود .. اصلا برایت مهم نیست..

مهم این است تو وسط نباشی ..

که مثل یک آدم عروسکی چوبی بین گلوله های به آسمان کشیده ی هیچ جنگی نباشی..

میفهمی نتوان جیغ زدن یعنی چه؟؟

هیچ می فهمی حال انسانی که نمیتواند خود را کنار بکشد ؟؟

نتوانستن نه گفتن یعنی چه؟؟؟

شده که بخواهی با قفلی بر دهان وزنجیری به زبان فریاد بزنی..؟؟

..................

 

 

پ.ن: حالم خوبه .. جای فک کردنم درد میکنه ...

 

وقتی ذهنت پر از سوال از خودته و هیچ یک از اعضای بدنت پاسخگو نیست.. مخصوصا مغزت که وظیفه اش شده فقط خون نرسانی ..

 

 





طبقه بندی: دلنوشته،
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

خوبی که از حد بگذرد...

الانسان هو النسیان

 

پ.ن: خدایا؟من چی میخوام؟؟





طبقه بندی: حسم، حرف دلم،
[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 10:21 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

پاک میکنم خاطراتم را

می نویسم و پاك میكنم

و حتی همین را هم پاك می كنم...

می ماند ظاهری فریبنده و باطنی که درد می کشد ...

حال این روزهای من ...


پ.ن: چه بارون قشنگی میاد ... از چشمهایمان  ..





طبقه بندی: دلنوشته،
[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

دلتنگی

چقدر دلم برای همه چیز تنگ شده ...





طبقه بندی: حرف دلم، حسم، دلنوشته،
[ دوشنبه 21 مهر 1393 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

!

"شـاپرک" رو بیشتر دوست دارم ...





طبقه بندی: حسم،
[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

چالش معرفی کتاب

از وقتی یادمه با کتاب خوندن انس عجیبی داشتم...توی مدرسه بهترین کتاب خون شناخته میشدم و همیشه رفتارام با بقیه هم سنام فرق داشت..این که همیشه بزرگ تر از سنت باشی خوب نیس اما این که توی کتاب خوندن اول باشی یه امتیازه..امتیازی که بعد از ورودم به دانشگاه کم رنگ و کمرنگ تر شد..کتاب خوندنم از هفته ای 3تا رسید به ماهی 3تا و حالا هم به زور سالی ...

غیرطبیعی نیست که به چالش معرفی کتاب دعوت شی ولی غیرطبیعی اینه که اسم کتابی یادت نیاد..

از وقتی یادمه وقتی ازم اسم کتابهایی که خوندم و دوس داشتمو ازم پرسیدن گیج مث آدمایی که تا حالا کتابی رو از نزدیک ندیدن نگاهشون کردم و گفتم نمیدونم.....درحالی که وقتی اسم کتابا رو برام میگن میبینم خیلیاشونو خوندم...

از دوست خوبم محیا ممنونم که دوباره یاد کتاب و تو ذهن و دلم انداخت...منم مث خودت قول میدم بیشتر کتاب بخونم..قوووووول..

و اما 4تا کتاب که میخوام معرفیشون کنم...

" چشمهایش " از بزرگ علوی..

" بادبادک باز" از خالد حسینی..

و دو کتاب از عباس معروفی " سال بلوا " و " سمفونی مردگان "

 


حالا باید چند نفر رو معرفی کنم برای معرفی کتاب..

من از دوستای مهربونم سحر و سونیا و ملکه آرامش و فائزه و مهشید که نمیدونم میاد وبم یا نه و از لاله ی عزیزم و امیلی نازنین دعوت میکنم که کتابای مورد علاقشون رو معرفی کنن..

همینا بسن بقیه رو به زحمت نمیندازم :دی



[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

قطعه ای از بهشت

حوصله ی نوشتن ندارم

اما تا دلت بخواد حوصله ی نقاشی و عکاسی و تصویر سازی دارم

واسه نوشتنام سوژه ندارم

اما تا دلت بخواد واسه عکس گرفتن سوژه اس که میباره...

شاید چون...

 جدیده

مث منی که پیش رومه ...

 

سرعین


اینجا رو من بهش میگم دالان بهشت ... 


سرعین


ماسال


پ.ن: عکس اول و دوم سرعین و عکس سوم از یه حیاط بزرگ توی یه شهر کوچیک شمالی





طبقه بندی: عكس، حرف دلم،
[ دوشنبه 24 شهریور 1393 ] [ 09:11 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

توکل

وقتی دلت گرفته و میری یه صفحشو باز میکنی و میاد:


" وَ تَوَکَّل عَلَی اللهِ وَ کَفَی بِاللهِ وَکِیلاً " 



[ چهارشنبه 12 شهریور 1393 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

من بدجنس !

این اوج نامردیه..

واسه آروم کردن خودت یکی دیگه رو نا آروم کنی ...

 

گاهی آدما تو شرایط غیرمعمول کاری میکنن که تو شرایط عادی ازش بیزارن ...


دلم نمیخواد با ندونم کاری خودم همه چیو خراب کنم ...





طبقه بندی: حسم،
[ یکشنبه 9 شهریور 1393 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

شعار!

زندگی هیچ وقت سخت نمیگذره ..

این ماییم که با دلبستگیامون سختش میکنیم...

 

پ.ن: هنوزم مث قبل میتونم خیلی خوب شعار بدم و عمل نکنم ...!


و اما من دلم میخواد دلبسته ی تو باشم .. تا ابد ...

بذار زندگی هر چی میخواد سخت بگیره..





طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

فراموشی

دلم برات تنگ شده!!پلیسا هم از پیدا کردنت نا امید شدن خب بگو کجایی!!؟همه جای خونه رو دنبالت گشتم حتی زیر گلدونا رو..اون گلدونه بود که عاشقش بودی؟شکوندمش!با اون دختر خوشگله بود که ازش بدت میومد یادته؟ساعت ها حرف زدیم و خندیدیم!گفتم اینجوری سرو کلت پیدا میشه!آخه اون سری که با اون پیرزنه حرف میزدم یهو اومدی و پرسیدی خانم کی باشن!یادته؟منم گفتم عشقمه!تا سر کوچه دنبالم کردی یادته ؟گفتم اون که پیرزن بود اونجوری پیدات شد لابد اینکه دختر جوونه البته به چشم خواهری!خوشلگم که هست حتما بشمر 3 پیدات شده!باهاش شب جمعه ای قرارم گذاشتم !نمی بخشمت اگه فک کنی واسه خوش گذرونی بوده!فقط میخوام که تو پیدا شی!یهو بیای بگی خانوم کی باشن منم بگم من اینجا جز تو خانمی نمیبینم و اونو بفرستمش رد کارش!بعد که قهر کردیم دوباره بیارمش خونه و لج تو رو دربیارم و مجبور شی آشتی کنی!

یادته شب آخر که باهم بودیمو؟واسم دلستر ریختی و خندیدی گفتی مشروبه نابه بخور حالت جا میاد؟منم خندیدمو خوردم! چقد باهات خوش بودم!یادته دستتو گرفتمو بلندت کردم تو هوا چرخوندمت؟یادته سرم گیج رفت و پام پیچ خورد دوتایی افتادیم زمین؟یادته چقد بهم خندیدی؟؟؟یادته که دیگه بعدش بیهوش شدمو هیچی یادم نیومد؟دیگه هیچی یادم نمیاد...

آره یادم نمیاد صب که پاشدم دیدم هنوز خوابی!یادم نمیاد هرچی صدات کردم بهوش نیومدی!یادم نمیاد غرق خون بودی و بردمت حموم و اونقد گرفتمت زیر دوش آب تا تمیز شی!یادم نمیاد چقدر گریه کردم برات!یادم نمیاد تا شب باغچه ی خونمونو کندم تا اندازت شه!یادم نمیاد وقتی گذاشتمت تو خاک چقدر خوشگل شده بودی!مث فرشته ها!یادم نمیاد تا صب کنارت خوابیدم آخه یادم بود تو از تاریکی میترسی!

به پلیسا گفتم دنبالت بگردن!گفتم چند شبه خونه نیومدی!گفتم سابقه نداشته نباشی!دارن دنبالت میگردن!هنوز پیدات نکردن !!

دکترا میگن فراموشی گرفتم!میگن من هیچی یادم نمیاد حتی ممکنه تا آخره عمرم یادم نیاد ...من که نمیتونم بدون تو تا آخر عمر سر کنم آخه منو تو که این همه از هم جدا نبودیم!

من هیچی یادم نمیاد ... میشه خودت بگی کجایی!!!!!؟





طبقه بندی: داستانی از من،
[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

سایه تنهایی من


سایه ام را سپرده ام به باد خاطرات 

میخواهم آنکه می یابدش "تو" باشی ...





طبقه بندی: عكس، شعر نوشته،
[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

.: تعداد کل صفحات 14 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]