|
♥...دنیای فرشته ها...♥ | ||
|
انسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده ![]() ![]() با اعتماد به نفس ترین انسان در کهکشان راه شیری ! ![]() ![]() نمیدونم کارخانه چی توز به روح اعتقاد داره یا نه ! ![]() ![]() شما هم از اینا دارین تو کلاستون !؟ ![]() ![]() خدایی خیلی نازه ! ![]() ![]() علت اصلی حادثه یازده سپتامبر مشخص شد ![]() کاملابدون شرح ! ![]() ![]() ![]() به صورت خیلی عجیبی واقعیت داره ! ![]() ![]() بروبچه ها نیمرو دارم آماده میکنم دور هم بزینم در بدن !
شما برید نون بخرین ![]() ![]() مُخ رَدّی ها !(من و میگه ها... )![]() حال و روز انسانها … ![]() ![]() خدا رحمتش کنه ! ![]() ![]() ![]()
سلااااااااااااامممممممم دوستان... من بالاخره اومدم.... ![]() خوبین...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر شب به این امید میخوابم كه تو به خوابم بیایی... اما........ هربار با كابوس اینكه دست تو در دست دیگریست.... از خواب میپرم..... برچسب ها: دلنوشته،
11 ماه پیش رفتم ببینمش....اما انگار چندین ساله كه ندیدمش...دلم حسابی براش تنگ شده.... واسه اون نقاره های قشنگش...واسه گنبد طلاش....واسه كبوتراش كه هیچوقت نتونستم بهشون دون بدم....... دلم بدجور هواشو كرده.... هوای كسی كه میدونم این روزا...نه اصلا همه ی روزا كم خاطر خواه نداره...اما بین خاطر خواهاش همیشه یه جایی واست هست....... دلم میخواد برم كنار ضریح مطهرش...جایی كه یه قطعه از بهشته...بشینم و باهاش حرف بزنم....زمزمه كنم...جوری زمزمه كنم كه فقط من و خدا و خودش بشنویم.......دلم میخواد برم سرم و تكیه بدم به دیوار حرمش و های های گریه كنم....میخوام این بغض خفه شده رو بشكونم....دلم میخواد بهش بگم:((".................."و من فقط تونستم سكوت كنم...)) وخیلی حرفای نگفته ی دیگه........ دلم میخواد گرمی وجودش و بیشتر از قبل حس كنم....میخوام مثل یه بچه شم...پاك و معصوم.....بعد نرمی دست های نوازشگرش و رو سرم حس كنم......و صدای لطیفش و بشنوم كه داره جوابم و میده..... آه چه رویایی..........چه رویای قشنگی....... آخ چه توقعی......چه توقع زیادی........... اما نه...توقع زیادی نیست.... آقا امام مهربونیاس...به آهو پناه داده.....یعنی كمتر از یه آهو ام ..آره آقا خیلی خوبه.......پس میتونه به یه گناهكارم پناه بده.... شاید...شاید باگرمی نگاهش اون بنده هم دیگه گناه نكنه...اصلا از هر چی گناهه توبه كنه........... آره میشه... نه توقع زیادی نیست............. دوستان بنده امشب عازم مشهدم........نمیدونم تا چند روز..... خوبی ای بدی ای دیدین حلال كنین......... ![]() دلم واستون تنگ میشه... ![]() به یاد تك تكتون هستم.........
![]()
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که گله دارم. خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم خدایا عاشقانه دوستت دارمممم
خیلی وقت بود مداد و برای نوشتن حرفای دلم تو دستم نگرفته بودم....فكر می كردم نوشتن یادم رفته...والفبا رو به دست باد سپردم...الف ب پ....نه هنوزم یه چیزایی گوشه ی ذهنم مونده.....فكر می كردم یادم رفته كه بتونم از مردی بنویسم كه كنار خیابون دست میزد و می رقصید بدون اینكه نگران بدهی ها و گرونی سكه و ارز و افت سهام تو بازار باشه...بنویسم از بی توجهی هاش به نگاه های بقیه و خنده هاشون...خنده هایی از روی تمسخر وبیشتر ترحم...خنده به مردی كه دیوونه صداش می كنند ولی از همه ی كسایی كه بهش خندیدن عاقلتر بود....منم خندیدم اما نمیدونم چرا...خنده نه از روی ترحم بود نه تمسخر...فقط یه لبخند ساده... فكر میكردم یادم رفته بتونم از زنی بنویسم كه توی مترو من و باشخص دیگه ای اشتباه گرفت...از صبح منتظر بود تا شخص شبیه من براش پول بفرسته و سرما این جرات رو بهش داد كه زن با بغض از دردش با من حرف بزنه و بگه :من پول ماشین واسه برگشت ندارم،و معطلی چندین ساعته مجبورش كنه كهباشرم بگه:صبح یه نفر كیفم و زد و دررفت والان تنها داراییم همین موبایله...ومن اون لحظه باید تصمیم می گرفتم...صداقت حرفاش مانع از این شد كه حتی لحظه ای بخوام فكر كنم دروغ میگه...نمیدونم یا من خیلی ساده ام یا اون خیلی خوب نقش بازی كرد...اما نه...چشمای آدما دروغ نمیگن....بغض توی گلو دروغ نمیگه....شرم توی گفته اش...نه نه هیچكدوم نمیتونست دروغ باشه................................... فكر میكردم یادم رفته كه منم دل دارم....اما امروز وقتی دلم گرفت فهمیدم نه یه چیزی توی وجودم مونده كه بهش میگن دل....اما باز گذشتم تا به عهدم وفا كنم...
خدایا چقدر خوب شد كه باخودم وخودت عهد كردم كه دلم از هیچ چیز و هیچ كس نگیره و اگرگرفت زود فراموشش كنم وگرنه تاالان دیگه جایی واسه گرفتن نمونده بود.... خدایا شكرت.......دوست دارم گرچه گاهی یادم میره كه دوست داشتن تنها به گفتن نیست.... خدایا دوست دارم......... ![]() ادامه دارد... ![]() *این دل نوشته تقدیم به همه ی دوستایی كه اصرار داشتن از خودم بنویسم.... *بچه ها آقا نیما پاسخ فروغ به شعر حمید مصدق رو آپ كرده...اگه مایلین برین وبش و بخونین...خیلی قشنگه... اینم آدرس وبشhttp://varoone44.blogfa.com
سلاااااااااااااااااااام دوستااااااااااان امروز اینجا ..........بازززززززم تولده........![]() تولد 2تا خانمی گله.... توووولددددددددددده گمگشته ی عزیزم با دخملی دیفوونه ی خودمه......... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() لبخند زدی و آسمان آبـــــی شد
شبهای قشنگ، با تو مهتابـی شد پـــروانه پس از تولــــد زیـیایت تا آخر عمر غرق بـــی تابی شد ![]() ![]() ![]() بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا ![]() خدای اطلسی ها با تو باشد پناه بی کسی ها با تو باشد تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد . تولدتون مبارك ![]() بچه ها بیاین یه ذره شیطونی كنیم........ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() دست دست دست........ ![]() ![]() ![]() ![]() خب میریم سراغ كیكای تولدددد اینم یه كیك شكلاااااااااااتی خوشمزه واسه دوستای خوبم....... بفرمایین دهنتون رو شیرین كنین...... حالا بدوین شمعها رو فوت کنین که صد سال زنده باشین ![]() ااااااااااااااااااا چه كیكای خوشمزه ایه........ ![]() ![]() اینم كیك ویژه واسه گمگشته جونم.... یه كیك خوشمزه........... به شكله ه ه ه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اینممممم مخصوص دخملی دیفووونه ی خودمممم... ![]() حالا بیاین با این كیك ویژه عكس بگیریم....لبخند... 3 2 1 . . . . . . ![]() میریم به قسمت جذاب كادوووووووووو ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() خیلی دوست داشتم این كادو رو بهتون بدم ولی وسعم اندازه ی این بود ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() اینام همش مال خودتونه از هركدوم 2تا تادعواتون نشه........ 2تایی بپرین تو بغلممممم.... بوس بوس ![]() ![]() ![]() ااا بازم كااااااااااادوووووو............ اینام كادوهای بقیه ی بچه هاست.... بچه ها متشكریم.... ![]() ![]() ![]() [ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 04:00 ق.ظ ] [ شاپرک ]
سلااااااااااااااااااااااااااممممممممممممم دوستان... خوبین...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره من اوووووووومدم.... چه وروده باشکووووووووهی.......... امروز اومدم فقط نظرارو تایید کنم...سر فرصت جواب تک تکتون رو میدم.... قاصدك قاصدك!هان،چه خبر آوردی..؟ از كجا،وز كه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما،اما گرد بام و در من بی ثمر میگردی... انتظار خبری نیست مرا نه یاری نه دیّاری و دیاری – باری، برو آنجا كه بود چشمی و گوشی باكس برو آنجا كه تو را منتظرند.. قاصدك! در دل من همه كورند و كرند.... دست بردار از این در وطن خویش غریب.. قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید كه دروغی تو ،دروغ كه فریبی تو ،فریب قاصدك!هان،ولی...آخر....ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام،آی كجا رفتی؟آی....! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمی،جایی؟ در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟ قاصدك! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند....
برچسب ها: اخوان ثالث، م.امید، تو به من خندیدی ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز، سال ها هست كه در گوش من آرام، آرام رفتن گام تو تكرار كنان می دهد آزارم ومن اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا خانه ی كوچك ما
سیب نداشت.......
منت خدای را عزوجل که زن را قند و عسل قرار داد همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت هر لنگه كفشی كه بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مكرر فرود آید موجب ممات پس در هر لنگه كفشی دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخی واجب مرد همان به كه به وقت نزاع، عذر به درگاه نساء آورد ورنه زنش از اثر لنگه كفش، حال دلش خوب به جا آورد ... شوهر و نوكر و كلفت و فلک دركارند تا تو پولی به کف آوری و یه ماشین بخری شوهرت با كت و شلوار پر از وصله بود شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخری ![]() آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ی امتحان):این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند. روشی پلید یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم: «در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.» نمرهی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش. صم بکم عمى فهم لایعقلون درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود: «جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید«صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم.» بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش. اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم: من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید نمرهی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش. وساطت حافظ استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی.....؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زده بودم و واژه ی«شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم : «جناب استاد من که«حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد»: خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود. خدایا مرا ببخش. تصویر من رو شطرنجی کنید امتحان نظریه های جامعه شناسی و ... . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10 نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای 18 میگیرم. برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم: «موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در دانشگاهها در طی 16 سال اخیر.» 19 گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش. اگه مردی منو بنداز با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!! کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم: «جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود. اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.» 17! خدایا سه تا نقطه -- دوستان عزیز... سلااااااااام... رحلت جانسوز پیامبر گرامی و شهادت امام حسن مجتبی (ع)
بر همتون تسلیت باد........
التماس دعاااااااااا
مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس
هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما
پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما
ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس
گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به
شغل ندارد. مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت. او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم : روشهای مبارزه با استرس - شوخی جدی
اول اینکه با دیگران به اشتراک بگذارید:
یک آدم صبور و دهنقرص، گیر بیاورید و کل بدبختیها و مشگلاتی که از زندگی دارید را با او تقسیم کنید…
بازگو
کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان
را جلو کسی باز میکنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می
فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی
آرامش..
دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:
گذشتهتان و آیندهتان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهیهایی که در گذشته در حق خودتان کردهاید، نشوید.
همه همینطور بودهاند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایدهای جز چرکی شدن آنها ندارد.
آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید.
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سختتر و دردناکتر است…
سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:
حالامیگویم
استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…!
وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختیهاتون...!!!
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
کمی
تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی شیطنت یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته
باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
مثل نهنگها که هر از چندگاهی به بالای آب میآیند و نفسی تازه میکنند و دوباره به زیر آب برمیگردند…
چهارم اینکه تنتان را بجنبانید:
ورزش قاتل استرس است...
لزومی هم ندارد که وقتی میگوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…
همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…
از من به شما نصیحت…
پنجم اینکه واقعبین باشید:
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…
داستان، مثل
آمپول زدن میماند… حالا اگر عضله ات را بخواهی سفت کنی، هیچ
خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر میشود…
گاهی مواقع باید واقعبین بود و عضلهها را شل کرد که دردش کمتر شود…
ششم اینکه زندگیتان، میدان و مسابقه اسبدوانی نیست:
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابتپیشگی"، استرسزا است…
اینکه
جاسم فوقلیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و
عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا میکند همان اسب مسابقه که همه
عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…
زندگی مسخرهتر از چیزی است که شما فکرش رامیکنید…
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…
هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترسزا" هراس نداشته باشید:
مثال ساده آن، دندانپزشک است…
وقتی
دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل
...بترسید و یک عمر را از ترس دندانپزشک، بادرد آن بسازید و همه
لقمههایتان را با یکطرفتان بجوید…
نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…
ترس، استرس می زاید
هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید
و شعارتان "قبر بابای دنیا" باشد:
آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمیکند…
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…
آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمیتواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!
نهم اینکه بخندید:
همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…
یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
به بدبختیها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم،بخندید…
به خودتان بخندید…
دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و میبینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمیکند اما دردش را کم میکند
تا شقایق هست زندگی باید كرد.................
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||