♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

طبقه ی دوم..وقتی نگاهت میفتاد به خونه ی خدا .. دیگه حال خودتو نمیفهمیدی...



زیباترین خانه دنیا

گنبد سبزش زیباترین سبز جهانه ...


ازون بالا همه ی مکه زیر پای تو بود... غار حرا...برای رسیدن خسته میشی ولی ارزششو داره...

باورتون میشه عربستان همچین جایی داشته باشه؟؟؟


نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ساعت 11:40 ق.ظ توسط مهدیــه فرشته |

بچه که بودم یه روز تمام مجله های خونه رو ریختم وسط اتاقمو عکس تمام منظره های توشو بریدم..با ذوق و شوق همه رو چسبوندم به دیوار...مادرم از در اومد و من منتظر بودم که بگه چقد اتاقت قشنگ شده...فقط گفت گند زدی به دیوار...اون روز بی صدا گریه کردم!

بعدترها فهمیدم عکاسی رو چقد دوست داشتم...

بزرگتر که شدم حس کردم چقد نقاشی رو دوست دارم..کلی کاغذ سفید گذاشتم جلومو بدون اینکه معلم نقاشی ای بالا سرم بشه یا حتی اثر نقاشای بزرگو دیده باشم شرو کردم به کشیدن...با کلی ذوق و شوق بردمو به پدرم نشون دادم و منتظر بودم بگم دخترم تو یه هنر مند بزرگ میشی..فقط گفت جای این مسخره بازیا برو سر درست..اون روز فقط سکوت کردم

بعدتر ها فهمیدم چه شاهکارایی بودن...

یکم که عقلم رسید و بزرگتر ازون وقتا شدم حس کردم میتونم خوب شعر بگم..اصن بدون اینکه بخوام شعر بگم..چند خط شعر نو گفتم و با کلی ذوق و شوق به برادرم نشون دادم..منتظر بودم بگه معرکه اس ترشی نخوری یه چیزی میشی...فقط گفت این سوسول بازیا چیه...حس کردم چیزی درونم شکست...

بعدتر ها فهمیدم اسمش غرور بوده ...

چشمم به دنیا که بازتر شد دیدم چقد حل کردنه مسئله های فزیک و جواب دادن به فرمولای ریاضی برام شیرینه..با کلی ذوق و شوق مسئله های سختو حل میکردمو واسه ی دوستام تعریف کردم ..منتظر بودم بگن تو یه نابغه ای ..فقط گفتن بچه خر خون نکن این کارا رو عاقبت نداره...!!

بعدترها معنی عاقبت نداره رو خیلی خوب فهمیدم...

دانشگاه که رفتم شده بودم یه آدمی که فک میکردم عکس های  هنری گند کاری و نقاشی کردن مسخره بازی و شعر گفتن سوسول بازی و درس خوندن بی عاقبتیه..

اونجا برام همه چیز جدید و جالب بود .. دوستای جدید ..محیط جدید ... کارهایی که فقط نگاه میکردم و دهنم باز میموند..مثل سیگار کشیدن یه دختر...

ترمای بالاتر که رفتم به کلی پارتی دعوت شدم که واسم دعوت به یه دنیای عجیب بود ..با کلی ترس و اضظراب به یکی از مهمونیا رفتم وقتی به دوستام گفتم ..منتظر بودم سرزنشم کنن ..ولی گفتن ایول سری بعد ما رو هم با خودت ببر..

همون جا با مهرداد آشنا شدم...

سال آخر فهمیدم که مهرداد یه آدمه خوش گذرون هوس بازه و همه چی رو تموم کردم..افسرده شدم..با کلی ترس و اضطراب  سیگار به دستم گرفتمو تا تهش کشیدم..حس کردم چقد سیگار و دوس دارم...به دوستام که گفتم منتظر بودم بگن احمق این چه کاریه؟..ولی گفتن کار خوبی کردی آرومت میکنه...

همون موقع حس کردم آروم نیستم...

درسم که تموم شد دیدم همه گود بای پارتی گرفتنو دارن میرن..توی یکی از پارتیا با شیشه آشنا شدم..کشیدم..رفتم فضا حس کردم عاقبت دار شدم..نه ذوقی بود نه اضطرابی...به خودم گفتم..خودم بهم گفت چی بهتر ازین میتونه حالتو خوب کنه..بازم بکش

اون موقع آروم بودم..بعدتر ها نا آرومتر..

جونم که تموم شد دیدم همه بهم میگن معتاد...کرمای بدنمو دوس داشتم ..بهشون گفتم..خوشحال شدن و تکثیر کردن خودشونو...

وقت مرگم که رسید...

مادرم گفت: به گند کشید خودشو!

پدرم گفت : از مسخره بازی رسید به اینجا!

برادرم گفت: از اولم سوسول بود!

دوستام گفتن: معلوم بود عاقبت نداره!

و هیچ کس نفهمید در من غروری خورد شده بود

شوقی مرده بود

اضطرابی ریشه دوانده

و مرگی زندگی اش را آغاز کرده بود...


نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 11:54 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

من اومدم

اما همه ی من نیومد...

 

پ.ن: ب زودی براتون عکس خواهم گذاشت...به زودی

پ.ن: جواب نظرات هم به زودی...


نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین 1393 ساعت 07:54 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

سلام!

 

گذشت..یکسال دیگه هم گذشت..خیلی چیزاش و یادم رفته و خیلی اتفاقاش مث رویایی که همین الان دیده باشم جلوی چشمامن..

امسال خیلی بزرگ شدم خیلی و بابتش هزاران بار از خدا شاکرم...

نمیخوام خیلی حرف بزنم..

فقط خواستم سال نو رو پیشاپیش تبریک بگم چون سال جدید پیشتون نیستم..


 


فردا عازمم و از همه دوستای خوبم حلالیت میطلبم...

حس خوبی دارم..خیلی خوشحالم..انگار که رو ابرام...سبک بالم..

تا همین دیروز استرس رفتن داشتم اما از چند لحظه پیش فقط دلم میخواد که برم..هر چه زودتر...

 

از بزرگترین خوبیهای این سفر اینه که هیچ وسیله ارتباطی ندارم..

 

همتون و به خدا میسپارم و براتون سال خوبی رو آرزو میکنم...


نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1392 ساعت 08:29 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

1

بار اولی که دفترچه شعرش را باز کرده بود تا از شاهکارهایش برایش بخواند گونه هایش سرخ شده بودند و اندکی صدایش می لرزید...

- فردا شب مراسم عقدشونه ما رو هم دعوت کردن .. میای؟

نوک بینی اش عجیب می خارید .. هر وقت استرس داشت یک جای بدنش می خارید و این بار نوک بینی اش..

- دستم کفیه میای دماغ من و بخارونی؟

- من چی میگم تو چی میگی !!

- غر نزن حالا تا فرداشب یکاریش میکنیم دیگه ...

 به مثال پروانه ای دور شمع 

و چون باد بادکی رقصان

دور تو می گردم و من

سیر نخواهم شد...هرگز...

دفترش را بست و به چشمان فرخنده که مات نگاهش می کرد خیره شد...

- ای بابا بنده خدا ها منتظرن جواب بدیم میخوان غذا سفارش بدن ها !!

- بگو نمیایم

فرزانه هیچ وقت نفهمید که چرا فرخنده هرگز پایش را به هیچ مراسم عقدی نگذاشت...

شرمش شده بود ... تا بحال کسی اینطور خیره نگاهش نکرده بود...

- واقن خودتون گفتین؟

عرق پیشانیش را پاک کرده بود..نوک بینی اش خاریده بود...

- بی خود! چهارساله اون بنده خدا مرده تو هنوز سیاه پوشی و پاتو هیچ مراسم عقدی نمیذاری این بار خودم میبرمت!

و چه احمقانه می پنداشت که دلیل نمیامدنش مرگ احمد است...

احمد خیره تر شد...چقدر این دختر بچه ی 14 ساله برایش دوست داشتنی بود...

- بله...

سرخ تر شد...

- حوصله ندارم خواهر من !

- برای کی گفته بودین؟

- برای شما ...

فرخنده فقط خندید ...


نوشته شده در جمعه 16 اسفند 1392 ساعت 08:52 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

پیرزن سرمه به چشمانش کشید و آه برآورد که چرا سوی چشمانم زیاد نمیشود...انگار که سرمه باید جادو میکرده و عصا از دستش میگرفته و به مثال جوانان 14 ساله تمام شهر را می دویده...

اصلا چه ربطی به تو دارد .. خب آرزو دارد مگر نه اینکه تو هم آرزو داشتی روزی تمام دنیا را بگردی و از آرزویت فقط گشتن دور باغ های خانه پدر بزرگ نصیبت شد!

- از خدا که پنهان نیست از تو هم پنهان نباشد خواهر، دختر حاج حسن خدا بیامرز را دادند به آن مردکه ی کچل!

- سرپیازی یا ته پیاز؟

و در دل ادامه داد که شوهر کلاه گیسی و مو کاشته ی تو چه برای تو کرد که شوهر سر آینه ای او می خواهد برایش بکند!

انگار که بهش بر خورده باشد رویش را کرد آنور و به گمانش که فرخنده حواسش به آبکشی ظرفهای نهار است زیر لب غر زد

- نمی شود یه کلام با تو حرف زد . اون وقت میگه چرا سال تا ماه به ما سر نمی زنی!

دخترک ابرو بالا انداخت و با عشوه ای که مخصوص خودش است بله کش داری گفت .. دستها به هوا رفت و کل ها کشیده شد...

اشک هایش سرازیر شد

همه فکر کردند اشک شوقست...

14 ساله بود و تصورش از شوهر فقط به یک مرد شکم گنده ی هندوانه به دست که مدام میگوید غذا کی حاضر میشود و گه گاه دست روی زنش بلند می کند که مبادا پررو شود و مبادا زبان دربیاورد که میخواهم درس بخوانم خلاصه شده بود.

اما احمد نه شکم گنده داشت و نه به فکرش می رسید که حتی برای زهر چشم گرفتن هم که شده فرخنده را به باد کتک بگیرد.. شبها شعر می خواند و روزها شعر می نوشت...در این میان گاه یادش می آمد که زیر برگه های اداره ی ثبت را امضاء کند و جواب ارباب رجوع را هم بدهد...


نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 10:18 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

اینجا همون جاییه که سرو ته منو میزدن با گوشی با کامپیوتر ...همش اینجا بودم و هی رفرش میکردم که مبادا اتفاقی نظری بیفته و من بی خبر باشم...؟؟؟
اینجا همون جاس که روزی تمام انگیزه ی من بود؟؟؟
حتی نمیتونم توصیفش کنم...

چی شد پس؟
من چم شده؟؟؟

کسی صدامو میشنوه؟؟؟
من خیلی وقته صدای خودمو نمیشنوم...

نوشته شده در جمعه 9 اسفند 1392 ساعت 09:08 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

خاطرات نه سر دارند و نه ته..

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند..

می رسند..

گاهی وسط یک فکر..

گاهی وسط یک خیابان..

سردت می کنند..داغت می کنند...

رگ خوابت را بلدند...

خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند....

                                                              "دزدی نوشت"


نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند 1392 ساعت 12:36 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

گوش شهر را کر کرده است ناله ی گرگ زخم خورده از آدم ها...

بی صدا می گرید روباه مکار قصه ها...

در گلو خفه مانده است آواز نی لبک چوپان بره ها...

می گویند که راستگو شده اند کلاغ ها....

نامه رسانی می کنند به جای کبوتر ها...

مات و مبهوت می نگرد هرچه سوژه ی منفی ، توی داستان هاست...

دوره ای شده است که می درند تن هم را سازنده ی قانون ها...

 

پ.ن: هر چی اومدم بهترش کنم و بیشتر...نشد که نشد...!!!


نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن 1392 ساعت 01:34 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

این روزها همه انگار یک چیزیشان شده است...

خانه های گرم و دل های سـرد..

زمستـان به دل آدمــ ها آمده است انگار...

احســاس ها به خـواب زمستـانــــی رفتـه اند ...

سرمـا درخت حوصلــه ی آدمـــ ها را زده اسـت ...

و برف قلبــــ هـا را تعطــیل کرده اسـت..

و برف و برفـــ و برفــــ...

 

پ.ن: خواسته و ناخواسته دارم میشکنم دل کسانی که خواسته و ناخواسته روزی آزرده بودندم...


نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن 1392 ساعت 12:57 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

-          یه وقتایی حس می کنم اگه بنویسم ریا میشه :| مث الان :|

-          حوصله نت ندارم در واقع حوصله هیچی ندارم جز خواب ... فقط خواب می خوام که خوابمم نمی بره..

-          دلم براتون ......

-          یه کار مفید می خوام.. یه فعالیت اجتماعی مفید !!

-          همیشه ورد زبونمه .. " حال من خوب است ولی ..حال دیگر بایدم .. " کی این حال دگر میخواد بیاد خدا می دونه :|

-          دوستتون دارم مواظب خودتون و خوبیاتون باشین.. حتی اگه من نگم حتی اگه نباشم...


نوشته شده در جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 02:16 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته های من |

انسان است دیگر گاه برای افتادن اتفاق های خوب در زندگیش استرس میگیرد..

دلش شور میزند..

لیاقت را بهانه می کند و لگد می زند به هر آنچه که باید بشود و او فقط دلشوره افتادنش را دارد..

 

پ.ن: میترسم!من لایـقِ افتادنِ این اتّفـاقِ خـوب نباشــَم...

پ.ن: این اتفاق مُحرِم شدن من است...رفتن به خانه ی خدا و من دلم برای رفتن به خانه ی خدا شور میزند...


نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 12:12 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

خوب است یا بد ؟!

شـبیه همـه باشـی و شبیـه هیچکسـی نباشــی ..

بـا همـه باشـی و با هیـچ کسـی نباشــی ..

بـا همـه بسـازی و با هیچکسـی نسـازی ..

پـُر از آرزو باشـی و بدون هیـچ آرزویـی روزهـا را بگذرانـی

پــُر از کتاب نخوانده و کلـی خاطراتِ مــانـده

پـــُر از شـاعــرانه هـا و خـالی از عـاشقانـه ها ...

خـودت باشـی و خودت نبـاشــی ...

ساده بگویـم : " باشـی و نباشــــی !!! "

حـالِ این روزهــای من استــــ ..

خوب یا بـَد...

این تمـــامـِ این روزهــای مـــَن استــــ ..

 

دزدی نوشت:

صدا رفت ..

تصویر رفت ..

خاطره ها اما هرگز از یاد نمی رود ...


نوشته شده در پنجشنبه 19 دی 1392 ساعت 08:51 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

ارتباطات: غیر طبیعی نیست که همه رو به سوی ارتباطات آوردن و من دریچه اشو برای خودم هر روز تنگ تر میکنم؟

پوچ: دنیای دانشجویی هیچیش شبیه آنچه در تصوراتم بود ، نبود !!!

دانا: خوشحالم خدایی دارم که میدونه چه کاری و کجا و کی باید انجام بده ! و چه کاری رو هیچ وقت ...

غرور:  یه حسی نمیذاره اس بدی و زنگ بزنی... و یا حتی وقتی اس و زنگی میاد جواب بدی... اسمش غرور نیست..ترسه..ترس ِ شنیدن دروغ ...


نوشته شده در شنبه 14 دی 1392 ساعت 09:32 ق.ظ توسط مهدیــه فرشته |

یکی بایــــــد باشد تا قبـل از آنکـه درد هــایت را بگـویی

درمانـش را برایـَتــــ تجویـز کند...

نـَــه !!!

اصلا یکی بایــد باشــد تا درمانـــِ تمـــام درد هایت باشد...

 

پ.ن: یکی که باید باشد و نیست !!


بعدا نوشت: اشتباه می کردم...باید باشد و هست...خدایا ببخش که غافل شدم...


نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1392 ساعت 08:16 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

به یک ماه خواب بدون توقف جهت فکر نکردن نیازمندیم

 

پ.ن: مغزمان روزهای مدیدیست که فقطEror میدهد...


نوشته شده در پنجشنبه 5 دی 1392 ساعت 06:36 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |

سختیای زندگیمو دوست دارم

چون 

کمکم میکنن بزرگ شم...


درگوشی: آدمی است دیگر گاهی فقط حرف می زند بدون عمل!!!فقط حرف!!آن هم از نوع خوب!..شما جدی نگیرید...

نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 02:07 ب.ظ توسط مهدیــه آدم بزرگ |

 و هنوز هم هستند کسانی که بی منت و بی هیچ توقعی کاری را انجام میدهند..








البته به سفارش استاد!!!

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر 1392 ساعت 06:48 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

فقط یکم درک شدن میخوام...
یکم...!!!

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت 07:09 ب.ظ توسط مهدیــه نظرات |

خدایا ! من دستامو باز میکنم ! تو فقط محکم بغلم کن . . .


نوشته شده در یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 01:28 ب.ظ توسط مهدیــه فرشته |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin