♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

پاک میکنم خاطراتم را

می نویسم و پاك میكنم

و حتی همین را هم پاك می كنم...

می ماند ظاهری فریبنده و باطنی که درد می کشد ...

حال این روزهای من ...


پ.ن: چه بارون قشنگی میاد ... از چشمهایمان  ..



[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

دلتنگی

چقدر دلم برای همه چیز تنگ شده ...





طبقه بندی: حسم، حرف دلم،
[ دوشنبه 21 مهر 1393 ] [ 07:06 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

!

"شـاپرک" رو بیشتر دوست دارم ...



[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

چالش معرفی کتاب

از وقتی یادمه با کتاب خوندن انس عجیبی داشتم...توی مدرسه بهترین کتاب خون شناخته میشدم و همیشه رفتارام با بقیه هم سنام فرق داشت..این که همیشه بزرگ تر از سنت باشی خوب نیس اما این که توی کتاب خوندن اول باشی یه امتیازه..امتیازی که بعد از ورودم به دانشگاه کم رنگ و کمرنگ تر شد..کتاب خوندنم از هفته ای 3تا رسید به ماهی 3تا و حالا هم به زور سالی ...

غیرطبیعی نیست که به چالش معرفی کتاب دعوت شی ولی غیرطبیعی اینه که اسم کتابی یادت نیاد..

از وقتی یادمه وقتی ازم اسم کتابهایی که خوندم و دوس داشتمو ازم پرسیدن گیج مث آدمایی که تا حالا کتابی رو از نزدیک ندیدن نگاهشون کردم و گفتم نمیدونم.....درحالی که وقتی اسم کتابا رو برام میگن میبینم خیلیاشونو خوندم...

از دوست خوبم محیا ممنونم که دوباره یاد کتاب و تو ذهن و دلم انداخت...منم مث خودت قول میدم بیشتر کتاب بخونم..قوووووول..

و اما 4تا کتاب که میخوام معرفیشون کنم...

" چشمهایش " از بزرگ علوی..

" بادبادک باز" از خالد حسینی..

و دو کتاب از عباس معروفی " سال بلوا " و " سمفونی مردگان "

 


حالا باید چند نفر رو معرفی کنم برای معرفی کتاب..

من از دوستای مهربونم سحر و سونیا و ملکه آرامش و فائزه و مهشید که نمیدونم میاد وبم یا نه و از لاله ی عزیزم و امیلی نازنین دعوت میکنم که کتابای مورد علاقشون رو معرفی کنن..

همینا بسن بقیه رو به زحمت نمیندازم :دی



[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

قطعه ای از بهشت

حوصله ی نوشتن ندارم

اما تا دلت بخواد حوصله ی نقاشی و عکاسی و تصویر سازی دارم

واسه نوشتنام سوژه ندارم

اما تا دلت بخواد واسه عکس گرفتن سوژه اس که میباره...

شاید چون...

 جدیده

مث منی که پیش رومه ...

 

سرعین


اینجا رو من بهش میگم دالان بهشت ... 


سرعین


ماسال


پ.ن: عکس اول و دوم سرعین و عکس سوم از یه حیاط بزرگ توی یه شهر کوچیک شمالی



[ دوشنبه 24 شهریور 1393 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

توکل

وقتی دلت گرفته و میری یه صفحشو باز میکنی و میاد:


" وَ تَوَکَّل عَلَی اللهِ وَ کَفَی بِاللهِ وَکِیلاً " 



[ چهارشنبه 12 شهریور 1393 ] [ 06:32 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

من بدجنس !

این اوج نامردیه..

واسه آروم کردن خودت یکی دیگه رو نا آروم کنی ...

 

گاهی آدما تو شرایط غیرمعمول کاری میکنن که تو شرایط عادی ازش بیزارن ...


دلم نمیخواد با ندونم کاری خودم همه چیو خراب کنم ...



[ یکشنبه 9 شهریور 1393 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

شعار!

زندگی هیچ وقت سخت نمیگذره ..

این ماییم که با دلبستگیامون سختش میکنیم...

 

پ.ن: هنوزم مث قبل میتونم خیلی خوب شعار بدم و عمل نکنم ...!


و اما من دلم میخواد دلبسته ی تو باشم .. تا ابد ...

بذار زندگی هر چی میخواد سخت بگیره..



[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 10:28 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

فراموشی

دلم برات تنگ شده!!پلیسا هم از پیدا کردنت نا امید شدن خب بگو کجایی!!؟همه جای خونه رو دنبالت گشتم حتی زیر گلدونا رو..اون گلدونه بود که عاشقش بودی؟شکوندمش!با اون دختر خوشگله بود که ازش بدت میومد یادته؟ساعت ها حرف زدیم و خندیدیم!گفتم اینجوری سرو کلت پیدا میشه!آخه اون سری که با اون پیرزنه حرف میزدم یهو اومدی و پرسیدی خانم کی باشن!یادته؟منم گفتم عشقمه!تا سر کوچه دنبالم کردی یادته ؟گفتم اون که پیرزن بود اونجوری پیدات شد لابد اینکه دختر جوونه البته به چشم خواهری!خوشلگم که هست حتما بشمر 3 پیدات شده!باهاش شب جمعه ای قرارم گذاشتم !نمی بخشمت اگه فک کنی واسه خوش گذرونی بوده!فقط میخوام که تو پیدا شی!یهو بیای بگی خانوم کی باشن منم بگم من اینجا جز تو خانمی نمیبینم و اونو بفرستمش رد کارش!بعد که قهر کردیم دوباره بیارمش خونه و لج تو رو دربیارم و مجبور شی آشتی کنی!

یادته شب آخر که باهم بودیمو؟واسم دلستر ریختی و خندیدی گفتی مشروبه نابه بخور حالت جا میاد؟منم خندیدمو خوردم! چقد باهات خوش بودم!یادته دستتو گرفتمو بلندت کردم تو هوا چرخوندمت؟یادته سرم گیج رفت و پام پیچ خورد دوتایی افتادیم زمین؟یادته چقد بهم خندیدی؟؟؟یادته که دیگه بعدش بیهوش شدمو هیچی یادم نیومد؟دیگه هیچی یادم نمیاد...

آره یادم نمیاد صب که پاشدم دیدم هنوز خوابی!یادم نمیاد هرچی صدات کردم بهوش نیومدی!یادم نمیاد غرق خون بودی و بردمت حموم و اونقد گرفتمت زیر دوش آب تا تمیز شی!یادم نمیاد چقدر گریه کردم برات!یادم نمیاد تا شب باغچه ی خونمونو کندم تا اندازت شه!یادم نمیاد وقتی گذاشتمت تو خاک چقدر خوشگل شده بودی!مث فرشته ها!یادم نمیاد تا صب کنارت خوابیدم آخه یادم بود تو از تاریکی میترسی!

به پلیسا گفتم دنبالت بگردن!گفتم چند شبه خونه نیومدی!گفتم سابقه نداشته نباشی!دارن دنبالت میگردن!هنوز پیدات نکردن !!

دکترا میگن فراموشی گرفتم!میگن من هیچی یادم نمیاد حتی ممکنه تا آخره عمرم یادم نیاد ...من که نمیتونم بدون تو تا آخر عمر سر کنم آخه منو تو که این همه از هم جدا نبودیم!

من هیچی یادم نمیاد ... میشه خودت بگی کجایی!!!!!؟





طبقه بندی: داستانی از من،
[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

سایه تنهایی من


سایه ام را سپرده ام به باد خاطرات 

میخواهم آنکه می یابدش "تو" باشی ...





طبقه بندی: عكس، شعر نوشته،
[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

3

1

2

فرخنده فقط خندید ...

حرصش در آمده بود ...

- بخاطر مرگ احمد نیست .. حوصله قر و فر و جشن و سرو صدا و کوفت و زهر مار ندارم..

- نخیر خانوم من 27 سال بزرگت کردم .. با همه آره با ما هم آره؟

در دل گفته بود: "من این همه با اشتیاق براش شعر خوندم و اون فقط خندید!"

از آن به بعد هم همین بود .. احمد شعر میخواند و فرخنده میخندید..خودش را خوشبخت ترین دختر روی زمین میپنداشت ..

- آهای باز که رفتی تو فکر دختر!این بار به زور میبرمت!

همه چیز با احمد برایش جزء اولین ها بود...اولین بار با هم رفتند باغ فردوس..اولین بار با هم رفتند شهر بازی..

- فرخنده؟؟؟

- فرخنده؟؟؟

- هوم؟

- بزور میبرمت !

- من نمیام خودت تنها برو!

- من که بدون خانمم جایی نمیرم!ترس نداره ببین مردم چقد اون بالا خوشحالن!نیای دلم میگیره ها...

- قبول ...

و اولین بار در بالاترین نقطه ی شهر قول دادند که تا ابد کنار هم باشند ...

- آهای فرخنده باز که رفتی تو هپروت!گاهی از هپروت دربیای جواب خواهرتو بدی بد نمیشه ها...

- هوم؟

- گفتم بزور میبرمت!

- من نمیام خودت تنها برو!

- من که بدون خواهریم نمیرم!اگه نیای دلم میگیره ها...

- برای من فیلم بازی نکن میدونی که نمیام!

و این اولین باری نبود که فرخنده پا روی خواسته های خواهر بزرگش میگذاشت ..





طبقه بندی: داستانی از من،
[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

عیدتون مبارک

دارم تاثیرات ماه رمضون رو تو زندگیم میبینم...

 

کاش پایدار باشه...





طبقه بندی: حسم،
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

مطلب رمز دار : خوشبختیت آرزومه !

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

اُمیـــد

یه مشکل خیلــی بزرگـی که هست زیادی خوشــ بینــم...!!!

تا وقتـی بـَـد بودن کسیـو به چشم نبینــم بــاوَرم نمیشه طرف بده...

 

پ.ن: بسته ب شـدت عزیـز بودن طرف ممکنه حتـــی ببینممـو باورم نشه . . . !!

 

گاهـی آدما خودشونو میزنن به اون راه (نفهمـی) چون نمیخـوان باورشـــــــ ونو از دست بدن..

چون میخوان خوشــ بینـــ انـــه زندِگـــی کنن به این اُمیــــد که میگذره ...

که همه چی درست میشه ...

آخـه بدون باور زندگـی کردن ینی مُردنـــِ قبلــِ مُـردنــ.... . .   .     .         .

اما واقعـا درست میشـه؟





طبقه بندی: دلنوشته،
[ یکشنبه 29 تیر 1393 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ خوشــ بین() ]

محتاجم!

التماس دعـــا . . .





طبقه بندی: مناسبتی،
[ پنجشنبه 26 تیر 1393 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

بدون اغراق!

ساعت 1:35 دقیقه ی بامداد

کارهات تموم میشه و آماده میشی واسه ی خواب

چشمات خسته اس

بدنت کوفته و گردنت بخاطر نشستن مداوم پشت سیستم درد میکنه ..

اما خوابت نمیاد...

با خودت میگی بذار چشمامو بندم و فکر کنم ..

چشماتو می بندی اما...

مغزت ارور میده که :"هیچ فکری جهت فکر شدن مشاهده نشد."

چشماتو باز می کنی و دوباره می بندی

این بار سعی می کنی به مغزت موضوع بدی و هدفمند فکر کنی..

یکی یکی اسم میبری!

توقع داری بالاخره سر یه اسم مغزت توقف کنه

و بگه:"صاحب عزیز!موضوع مورد نظر دقیقا همین می باشد."

ساعت 2:25 دقیقه ی بامداد

موضوعات تموم میشه !

و باز هم همون پیغام ..

"هیچ فکری جهت فکر شدن مشاهده نشد."

 

پ.ن: مغزم خالی بود ...خالیه خالی ...مگه میشه آدم هیچ فکری تو سرش نیاد.. اونم درست چند دقیقه مونده به خواب!!!



[ یکشنبه 22 تیر 1393 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

عشق واقعی

حسودیم شد به ماه عسل امشب . . .


پ.ن: لطفا اسم هر احساسی رو نذارید عشق !





طبقه بندی: تامل كردنیام، حرف دلم،
[ سه شنبه 17 تیر 1393 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ عاشق() ]

دوسم داشته باش

دوسم نداشته باش

وقتی من خوب نیستم تو چرا خوبی؟

 

چون خدایی . . .

خدا که بد نمیشه . . .!

 

پ.ن: مینویسم دوستم نداشته باش .. تو بخوان دوستم داشته باش ... بیشتر از هر وقت دیگه . . . 





طبقه بندی: حرف دلم،
[ جمعه 13 تیر 1393 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

مامان ِ بد

اصلا واسش مامان خوبی نیستم ... اصلا حواسم بهش نیست ... به خنده هاش به گریه هاش .. شیطنتاش...

سرمو گرم کردم .. به درس .. به کار... به زندگی ... و جاموندم از اون .. .

میخوام یه روز صب پاشم ... زودتر از اون ... نگاش کنم .. نازش کنم .. با نوازشام بیدارش کنم ... چشماشو هی بماله.. دوباره من نگاش کنم...

ببرمش تا لب حوض و دستو روشو آب بزنم ...  صورتشو خشک کنم ..موهاشو شونه بزنم

بهش یه صبونه ی مفصل بدم و بذارم از تخم مرغ فقط زرده شو بخوره .. آخه من مامانشم ...میدونم زردشو بیشتر دوس داره...

لباس نو تنش کنم و دستشو بگیرمو ببرم تا مغازه ..بذارم که هر چی دوس داره برداره ...

بعدم بریم توی یه پارک هر چی میخواد بازی کنه...شیطنت .. اصن پسر همسایه رو تا هر جا که توان داره.. یه کتک مفصل بزنه...

بعد با هم بشینیم روی چمن چیپس و پفک و لواشک بخوریم...بستنیه آب شدمونو فقط با حسرت نگاش کنیم ...

نهارم بریم یه رستورانِ بالای شهر ... پیتزا از نوع مخلوطش بخوریم...

شبم بریم شهر بازی ... سوار هر وسیله بازی ای که دوس داره بشه .. هر چند دور که میخواد.. میخوام فقط جیغ بزنه..به من بچسبه و احساس امنیت کنه ..

میخوام اصن لوسش کنم ... آخر شبم که خسته شد تو بغلم با لالاییم خوابش کنم ...

میخوام تلافی کنم ... همه ی روزایی رو که سرسری از گریه هاش و بهونه هاش گذشتم...

میخوام یه روز فوق العاده براش بسازم...

میخوام مامان خوبی بشم

واسه ی کودک درونم . . .

 

 





طبقه بندی: داستانی از من،
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

ماه رحمت

ماه مورد علاقه ی من

خوش اومدی

پ.ن: تو این شبای عزیز بسیار التماس دعا دارم . . .





طبقه بندی: دلنوشته،
[ یکشنبه 8 تیر 1393 ] [ 11:25 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

احساست متزلزل من

این روزها شدیدا احساساتم عوض شده

زود دلم میگیره

زود عصبی میشم

زود قهر میکنم

زود غر میزنم

زود خسته میشم

زود آروم میشم

زود عواطفم عوض میشه

و زود دلتنگ میشم ..

نه دلتنگه یه نفره خاص

دلتنگ همه آدم هایی که یه روزی توی زندگیم بودن و هستن

دلتنگ اونایی که حتی نمیشه بگی اصن توی زندگیم بودن

این روزا بدجوری دلگیر و دلتنگم...

دلتنگه همه ی آدم ها ...

هرکی و که میبینم جوری دلم براش پرمیزنه که انگار سال هاست ندیدمش

مادرمو جوری میبوسم و پدرمو انقدر محکم بغل میکنم که انگار ماه هاست ازشون دور بودم...

این روزا عجیب دلتنگم..

حتی دلتنگ خودم...

 

پ.ن: واقعا احساساتم عوض شده ...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته،
[ پنجشنبه 5 تیر 1393 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

اگر بخواهم جهان را زیرو رو خواهم کرد...

من

همان فرزند ایران زمینم

كه اگر بخواهم جهان را از آن خود خواهم كرد...





طبقه بندی: حسم،
[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 01:49 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

بی قرارم!


نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست ...؟!


پ.ن: بیا امشب شرابی دیگرم ده .. ز مینای حقیقت ساغرم ده ...





طبقه بندی: حرف دلم،
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

خوشبختیت آرزومه !

چرا آدما وقتی ناراحتن باید ناراحتیشونو به کسی بگن و اون رو هم ناراحت کنن ...؟!

بعدش حــــــس کنن که آرومن ...

اصن وقتی میری پیش یه روانپزشک چون باهاش حرف میزنی آروم میشی...!!!

 

درد ینی چی؟

حس میکنم هیچ درد و غمی تو زندگیم ندارم . . .

 

پ.ن: من خوشبخت ترین آدم روی زمینم . . .





طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 12:24 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

زندگی!

شاید زندگی همین باشد....

نه یک اتفاق خارق العاده ...

 

پ.ن: دیدم نسبت به خیلی چیزا عوض شده...مخصوصا زندگی...





طبقه بندی: حرف دلم،
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

روز های بیخیالی من :)

این روزها نمیدانم

چون می گذرد غمی ندارم

یا چون غمی ندارم می گذرد ....





طبقه بندی: حسم،
[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

مـــرد!!!

برای مـــــــرد مگه میشه زن نبود...؟!

"متروپل"





طبقه بندی: حرف دلم،
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

پاتوق تنهاییام...

آدمای تنها واقعا تنهان...

هیچ هوایی به نامشون نیست..

نیمکت هیچ پارکی واسه ی اونا طراحی نشده...

پارک ها هم پر شدن از دو نفره ها...

***

وقتی تنها میری پارک واسه اینکه دلت باز شه ، واسه کمی اکسیژن ، واسه اینکه به خودت ثابت کنی خودت میتونی حال خودتو خوب کنی...واسه یه پیاده روی ساده...ده ها چشمو میبینی که خیره شدن بهت...انگار که تنها بودن جرمه...گناه کردی...

                                                                                                           * گناه کردم؟؟؟!!!





طبقه بندی: دلنوشته،
[ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

الکی!

گاهی اوقات بعضی اتفاقا الکی تو زندگی آدم مهم میشن و بعد یه مدت نه تنها اهمیتشونو از دست میدن که دیگه به هیچ جای زندگیت نمیخورن ... !!!





طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

خواب ...

باز خوابام شروع شد

همونایی که اینقد طبیعین که انگار واقعی دارن اتفاق میفتن..

همون اتفاقای شیرینیه که دوس داری بیفتن ... ولی وقتی بیدار میشی ........ هیچ اثری ازشون نیست

خوابایی که وقتی بیدار میشی و یادشون میفتی خستگی رفته رو به تنت باز میگردونه...

این روزا فقط میخوابم بدون اینکه دلم بیداری بخواد....

تن و روحم خسته است..


یه یه بیداری واسه روحم و یه خواب خوش واسه جسمم نیازمندم...





طبقه بندی: دلنوشته،
[ پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 ] [ 10:06 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

.: تعداد کل صفحات 13 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]