♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

بار

میگفت باید حرف بزنه میگفت اگه حرف نزنه میریزه تو دلش، مریض میشه ..میگفت یه بار كه خیلی ریخته بوده توی دلش رفته دكتر، دكتر گفته دلت بار داره، میدونی بار داره ینی چی؟؟میگفت خودم میدونستم از چیه خواستم برم دكتر از زبون اون بشنوم

میگفت شوهرمم دیگه میدونه من نباید حرف تو دلم بمونه، وقتی دلم بار داره خودش میگه بیا حرف بزن

میگفت میترسم یه بار كه بار دلم زیاد بشه غمباد بگیرم، اصن غمباد گرفتن از باره زیاد میاد، گیر میكنه تو گلوت و هی روی هم جمع میشه تا بغض میشه اما بغضت اشك نمیشه، سفت میشه، جمع میشه تا همون بغض خفت میكنه. اون وقت میگن طرف از غمباد مرد، نه جانم اون از باره زیاد دلش مرد

میگفت یه مرغ عشق داشتم از غمباد مرد میگفت وقتی دیدم بغضِ تو گلوش سفت شده خیلی نوازشش كردم اما فایده نداشت غمباد گرفته بود میگفت روزا مینشت كنج قفس یجوری ك انكار داره فكر میكنه، میگفت براش همزبون گرفتم تا براش بخونه اما اون همش تو فكر بود، دره قفسشو باز كردم تا بره اما همون گوشه نشست اینقد نشست، فكر كرد، فكر كرد، بار رو بار جمع شد تا آخرش مرد

میگفت اما من نمیذارم، دلم كه بگیره فقط حرف میزنم حالا با این گلای تو باغمون یا با همون مرغ عشقه..راستی گفتم تو باغچمون خاكش كردم؟جمعه ب جمعه میرم سره خاكش حرف میزنم

میگفت یه وقتایی مینویسم،نوشتن كه نه خط خطی میكنم خب من بچه روستام اون وقتا كه مثل الان همه سواد نداشتن فقط پسرا اونم تا پنجم، بگذریم یه وقتاییم با خودم حرف میزنم..

آخیش سبك شدم بهتره پاشم برم تا كسی نگفته این زنه آخر عمری خل شده اومده كنار باغچه نشسته با خودش حرف میزنه و كاغذاشو خط خطی میكنه...



[ جمعه 5 شهریور 1395 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



سابقه داری؟

- سابقه داری؟

- سابقه بیمه ای نه...

- شرمند

- کارآموزی چی؟

- کارآموزی رایگانه یه سری آموزش در کنارش هست که 800 هزار تومن مجموعشه...

- خب من آموزش نمیخوام

- شرمنده کارآموزی و آموزش با همه

- بوق بوق بوق بوق ....

 

پ.ن: از کجا میشه شروع کرد؟

وقتی برای کار آموز شدنت هم باید پول بدی...



[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



بی سرانجام

در من کوچه ایست
که باتو در آن نگشته ام...
سفری ست
که باتو
هنوز نرفته ام...
روزها و شب هایی ست
که با تو به سر نکرده ام ...
و عاشقانه هاییست 
که باتو
هنوز
نگفته ام . . .


#ناشناس



[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



اشتباه دوست داشتنی

حتی اگر "تو" بزرگترین اشتباه زندگیم باشی

من این اشتباه را هزار بار دوست دارم...



[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



آینه ای به نام تو

دیده ای بعضی ها برایت از صد غریبه آشناترند

و بعضی از صد غریبه دور تر به تو

تو اما فرق میكنی با همه

نه دوری و نه نزدیك

تو خود منی

خودِ خودِ خودم..



[ یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



گمگشته

صبح كه از خواب بیدار شدم كنارم نبود..همیشه من زودتر از اون بیدار میشدم..با خودم فكر كردم كه شاید رفته نون بگیره..احمقانه ترین فكر..زیر گازم خاموش بود.. ترسیدم.. سابقه نداشت بدون من، بی خبر اونم صبح زود از خونه بزنه بیرون...كاش میتونستم از مامان بپرسم صبح كسیو ندیده كه از خونه خارج میشده؟؟هیچ كس از وجودش توی خونه خبر نداشت..مضطرب بودم اینقدی كه تا بابا چهرم رو دید فهمید و مامان پرسید چیزی شده؟؟چیزی گم كردی؟؟؟بی اختیار زدم زیره گریه و گفتم آره..كودك درونمو...



[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



مهمان

روز دوم

از خواب که بیدار شدم ازین همه ساعتی که خوابیده بودم متعجب شدم. تو این چند ماه اخیر سابقه نداشته دیر تر از ساعت 10 بیدار شم اما الان ساعت 11:35 بود و من توی جام می غلتیدم...

از ساکتی خونه تعجب کردم و مادرم رو صدا زدم. جوابی دریافت نکردم. این یعنی کسی خونه نبود...!

کیکی از روی کابینت برداشتم و برگشتم به اتاقم. سرو تهم رو میزدی اونجا بودم. واسم مثل یه پناهگاهه هرچند وقتهاییم که اونجام حس نمیکنم که حریم خصوصی خاصی دارم. بی حوصله به برنامه درسیم نگاه کردمو اینکه امروز باید چی می خوندم. کتابی بی ربط به برنامه برداشتم..معماری معاصر از شرق تا غرب - کامل نیا قسمت آسیای میانه و ایران..پر از اسم و تصویر.. سعی کردم خوب بفهمم اما حوصله ی هیچ کدوم از مبحثاش رو نداشتم. کتاب های دیگه رو آوردم و اونا هم خیلی زود دلم رو زدن....تا اینکه مهون ها برگشتن....

نهاروکه خوردیم دوباره برگشتم توی اتاق و کتاب مسخره از نظر استاد دهقانی - سبک شناسی در معماری ایران - پیر نیا- رو برداشتم و سعی کردم که این رو هم بفهمم اما خیلی بیشتر از اینکه به درس هایی که دارم میخونم توجه کنم، فکرم مشغول این بود که چرا من هیچ کاری رو تا حالا توی زندگیم درست انجام ندادم..مثلا وقتی ایده ی الهام رو دیدم که میخواد کلکسیونی از عکس هایی با مجسمه های سراسر دنیا داشته باشه و کاملا هم جدی پیگیرش بود، یا مثلا وقتی توی کتاب سبک شناسی از کاشیکاری سردر مسجد امام خوندم یادم اومد که چقد دلم می خواست از این کاشی های کوچولو درست کنم..یه کارگاه کوچیک با کلی آرزوهای بزرگ...اما همیشه و هرروز گفتم بذار درسم تموم شه و این بین نه درسم رو درست و حسابی خوندم و نه کاری رو که دوست داشتم انجام دادم...

توی همین حال و هوا بودم که چند تقه به در زده شد و مهری خانم وارد شد...

- داری درس میخونی؟مزاحم نباشم؟!

- بله...نه خواهش میکنم

- منم عاشق کتاب خوندنم انگار که در دلش باز شده باشه شروع کرد به ادامه دادن- همش تا 4 ابتدایی بیشتر نخوندم.. خیلی دوس دارم درس خوندن رو الان هم تا جایی که بتونم میخونم. چن تا کتاب خودم دارم که همشونو چن بار چن بار خوندم، هر چن وق یه بارم میگم محدثه برام از شهر کتاب بیاره بخونم؛ فرقیم نداره چی باشه، میخواد عاشقانه باشه، زندگی مردم باشه دوس دارم همشو. تلخ و شیرین دوست دارم، زن داداش می گه تلخیا رو دوس ندارم اما واسه من فرق نداره رو من اثر نمی ذاره...!!

- اونجا رو ببین..کتابخونمه..هر کتابی رو دوس داری بگو برات بیارم...!

با حالت خوشحالی که از چشمای خاصش می شد دید گفت: واقعا؟! هرکدومو خودت دوس داری انتخاب کن...اگه دوس نداری بدی هم من ناراحت نمیشما...!!!اصلا اونجوری نیست اخلاقم..نمیخوام به زحمت بیفتی!همش کار یه شب خوندنمه..!!عید هروقت بیای روستا سالم و مرتب بهت برمی گردونم !!!

و من تاسف خوردم برای خودم که با داشتن این همه کتاب =، یه عالمه کتاب نخونده دارم و مقدار زیادی خاک روی قفسه کتابخونم..

چند تا کتاب روون و ساده از جلال  آل احمد و بزرگ علوی انتخاب کردم و دادم دستش چقدر دلم میخواست کتاب چشمهایش هم بهش میدادم که متاسفانه دست یکی از دوستام بود؛ حس میکردم خیلی می تونه با اون کتاب همزاد پنداری کنه تو همین فکر بودم که یادم اومد شازده کوچولو هم می تونه انتخاب مناسبی باشه...همه اش به این فکر میکردم کتابی که دارم براش انتخاب می کنم سنگین نباشه چه از لحاظ وزنی و چه فهمی در عین حال دوست داشتنی باشه و خوشش بیاد...

- کتاب عاشقانه هم بود دوست دارم..دو تا جوون که همو دوست دارن...یه وقت نگی چه پرروئه ها - این رو با لحن یه دختر 18 ساله گفت وشروع کرد به خندیدن-

من هم خندم گرفت و گفتم: نه بابا ... این چه حرفیه..!!

کتاب ها رو دستش دادم. ذوق خاصی داشت.. شروع کرد به ورق زدن و خوندن قسمت هایی از کتاب ها.. از خوشحالی و ذوق اون من بیشتر خوشحال میشدم..بهش قول دادم که عید هم یه سری کتاب دیگه براش ببرم و اون نگران این بود که با 4 تا کتاب وزن بار من زیاد شه و اذیت شم...شاید هم براش کتاب خریدم..باید کتاب چشم هایش رو از ثمین می گرفتمو می دادم مهری...بعد به این فکر کردم که مهری داره کتاب چشم هایش رو می خونه و خودش رو جای زن توی تابلوی نقاشی تصور می کنه..به حسرت هایی که ممکنه توی زندگیش داشته باشه فکر می کردم و به غم هایی که توی دلش پشت لبخند و سادگیش پنهون کرده..به این که چقد وضع فرق می کرد اگه ....

 

بعضی وقت ها آدم ها خیلی ازون چیزی که میبینمشون متفاوت ترن...

 



[ پنجشنبه 20 اسفند 1394 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ مهمان() ]



مهمان

روز اول

صبح رو خیلی خوب شروع کرده بودم. دیدار دوستانه ای بعد یک سال...

توی راه، توی کافه و حتی توی خیابون و پیاده روی کنار خیابون خیلی صحبت کردیم. درختا و دیوار های کافه گوش شده بودن به حرف های بی سر و ته ما که از این شاخه به شاخه ی دیگه میپرید. یک سال زمان کمی نبود.

دوستی می گفت علاقه ای به خیاطی نداشته و حالا داره دوره ی خیاطی می بینه!! یا یکی دیگه از دوره های عکاسی مجتمع فنی صحبت می کرد که به زودی میخواست ثبت نام کنه. خیلی ها با جدیت درس می خوندن و توی هیچ گروه و قراری حاضر نمی شدند و تنها حضورشون توی گروه ها لفت دادن ازون ها بود، چند نفری مثل من پشت کنکور جان می سپاردند...

توی اتوبوس مسیر برگشت، همون جوری که سرم رو تکیه داده بودم به شیشه اتوبوس به گذشته و آینده فکر می کردم که چشمم خورد به آموزش و پرورش منطقه 3 تهران، چند ماهی رو غیر پیوسته اونجا کار کرد بودم اما یادم نیومد که چرا ادامه نداده بودم...یادم نیومد چرا پیوسته نرفتم.. یادم نیومد چرا آزمون ICDLام رو ندادم... یادم نیومد...اما یادم اومد خیلی کار کرده بودم و نصفه نیمه گذاشته بودم و باز یادم نیومد چرا هیچ کاری رو کامل تموم نکرده بودم...

یادم اومد چقدر عکاسی رو دوست داشتم - دارم-، چقدر نقاشی های جور واجور می کشیدم و چقدر دلم خواست که برای زندگیم برنامه داشته باشم...تازه یادم اومد که چقدر چقدر دارم توی زندگیم...

تاکسی گیرم نمیومد و کنار خیابون زیر لب غر میزدم. حس می کردم آسفالت زیر پام هم داره بهم دهن کجی می کنه، هوا هرلحظه ممکنه خفم کنه و ماشین ها هم دوست دارن زیر چرخ های کثیف و روغنیشون لهم کنن. برای فرار از مرگی که صنعت انسانی برام پدید آورده بودش راهم رو دور کردم و از راه دیگه برگشتم اما همچنان فکر می کردم. انرژی زیادی یکباره تمام وجودمو فراگرفت. با خودم فکر کردم که نشه خدایی نکرده از هر چیزی که می خواستم یهو دور شم!!!

به خونه که رسیدم آروم تر بودم، اما هنوز چیزی درونم رو قلقلک می داد. مهمون داشتیم و منتظر رسیدنشون بودیم.

چند ساعتی از اومدن مهمونا می گذشت و بین اون ها کسی که خیلی زیاد من رو تحت تاثیر قرار داد مهری خانم بود که واقعا خیلی بیشتر از اسمش مهربون بود. مهری خانم یه زن میانسال روستایی 47 ساله اس که تمام عمرش رو وقف پدرش کرد و حتی به خاطرش ازدواج هم نکرده. زندگی توی روستا رو با هیچ چیزی عوض نمی کنه و جدایی از اونجا رو مثل مرگ می دونه، همونجور که زندگی توی شهر براش زندگی توی قفسه...

بعد از شام بود که از من پرسید امروز چندم جمادی الاوله؟! و من اصلا نمی دونستم که این ماه، جمادی الاوله!!!متعجب نگاهش کردم و گفتم: نمیدونم...!!! حتی نمی دونستم که اون روز چندم ماه شمسیه!! گفت: عجب دختر شهری تحصیلکرده ای هستی که نمی دونی امروز چندم جمادی الاوله...!! و خودش خیلی زود فهمید که اون روز 21 جمادی الاوله...بعد شروع کرد به نوشتن خاطراتش و بلند خوندن. امروز ساعت 8 از فلان مسیر با داداش به سمت تهران حرکت کردیم و .... . زن داداشش گفت: عادت داره هرروز خاطراتشو بنویسه!یه دفتر بزرگ پر کرده و این دومیشه! ادامه حرف زن داشش با یه شرم و علاقه و شوق خاصی گفت: خیلی نوشتن و دوست دارم. واسه امام زمانم می نویسم. کسی قرار نیست بخونه. بعد که مردم می مونه براتون. اما لحظه ای نگذشته بود که خودش دفترش رو آورد جلو گفت: ببین می تونی خطمو بخونی؟!خطم خوبه؟زن داداش نمی تونه بخونه!چیزهای خیلی معمولی رو با ذوق نوشته بود انگار که بزرگ ترین اتفاقای زندگیش همین هاست...

بی اختیار یاد حرف خانمی توی اتوبوس افتادم که می گفت: دل باید جوون باشه و گرنه که همه پیر میشیم و به خانم بغل دستیش نگاهی کرد و گفت: عاشقت شدم معلومه دلداری... و من عاشق مهری شدم. عاشق علاقه اش، ذوقش و تمام مهربونی و سادگیش...



[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 12:55 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ مهمان() ]



خوشبختی

اینکه حس کنی یه سری آدم به معدود دلخوشیای زندگیتون حسودی میکنن اصلا حس خوبی نیست...

 

معدود اما بزرگ...



[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



مطلب رمز دار : کاش هیچ وقت نمیشناختمت...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



26 دی 1394

من دوست دارم توی همچین هوایی نفس بکشم

 هوای پاک

 

اما ناگزیرم توی همیچین هوایی نفس بکشم...

هوای آلوده



[ دوشنبه 28 دی 1394 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



فراموشی

دلم میخواد کسی نبینتم

جهان چشماشو ببنده و بعدش که باز کرد کسی من رو یادش نیاد!



[ جمعه 18 دی 1394 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



نبش قبر!‏

که چی مثلا...؟!



[ چهارشنبه 16 دی 1394 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



سبک بار!

همیشه فکر می کردم گذر زمان فقط گذر ثانیه هاست تا اینکه بعد از یک مدت دوری از آدم هایی که خوب می شناختمشون فهمیدم همچین گذرِ گذر هم نیست. با تک تک ثانیه ها آدما هم از چیزی که هستند به سوی چیزی که قراره بشن گذر می کنند. این می شه که بعد از مدت ها بی خبری و دوری فردی رو می بینی که فقط برات چهره ای آشنا داره و بس - تازه اون هم اگر تو این مدت چهره اش تغییرات خاصی نداشته باشه - . تمام مدت دیدار، صحبت و یا هرچیزی که واسطه قطع شدنه این سلسله ی دوریه به این فکر می کنی اون زمانی که من تو رو می شناختم هیچ وقت اینجوری نبودی و ناگهان احساس می کنی درسته که زمان گذر کرده اما تو، توی ثانیه ها، توی گذشته جا موندی. اینکه توقع داشته باشی آدما دقیقا همونی بمونند که بودند یک انتظار بیهوده است. باید با زمان پیش رفت باید بهش این اجازه رو داد که تو رو متناسب با حال و هوای سنی که هستی متناسب با شرایطی که داری توش زندگی می کنی  عوض کنه و انتظار این تغییر رو برای دیگران هم داشته باشی.

اولین چیزی که بعد حس کردن گذر زمان به ذهنم اومد این بود که من واقعا تو این همه سال یه آدم قوی بودم. بخاطر این قدرت از خدا ممنونم و ازش میخوام این قدرت رو از من نگیره!

پ.ن: بعضی اتفاق ها میفتن تا عدالت خدا زیر سوال نره! این قانون طبیعته...



[ شنبه 12 دی 1394 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



آرام جان

معشوقـِ من نگـــــــاهــِ من با تو چه زیبــا می شود

جهانـِ من با بــودنت غرقــِ تمنـّا مــی شود...غرق تمنـّا می شــود

 

پ.ن: فی البداهه

خیلی دوست داشتم میشد که فایل صوتیشم بذارم..با صدای خودم...



[ یکشنبه 22 آذر 1394 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



کاخ سفید

امروز 6 آذر 94

گوشی مهدیه خاموش شد.صبح آزمون دادیم با کلی غر.. سرکلاس ایستایی زودتر نشستیم تا بیایم نقطه بازی کنیم، اونم کجا؟!!! دم پارک ملت! آذر ماه!!!!

جفتمون خوبیم!

                                                                                خدارو شکر J



[ یکشنبه 8 آذر 1394 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



عشق=فلسفه!

- دندون عقلمو كشیدم

- چه خوب کردی که کشیدیش.. برای زندگی به عقل نیاز نیست! موافقی؟!

- بله بله...

- قدیم می گفتند علم بهتر است یا ثروت الان چی می گن؟!

- ثروت!

- من می گم عشق...

- چه فلسفی!!!

- نمی دونم فلسفه چیه ولی اگه تاییدم می کنه چیز خوبیه..

- خوبه..

- پس شما هم تایید می کنید؟!!!

- من خیلی  سردر نمیارم...

 

پ.ن: گاهی لازم است از خیلی چیز ها سر در نیاورد...



[ جمعه 22 آبان 1394 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



تحسین

دیدمش!

اولش فقط مثل دیدن یه رهگذر عادی اما یهو سرم رو برگردوندم تا دوباره ببینمش..خودش بود

یادم نیست اولین بار کی دیده بودمش اما شک نداشتم که با گذشته اش هیچ فرقی نکرده بود..هنوز هم یه سری وسیله کنارش بود تا خریدای روزانه اش رو ببره خونه

نمیدونم چرا وجود این فرد اینقد تو زندگی من مهم شد

یادم نیست تو تموم این چن سال چقدر بهش فکر کردم و از ذهن گذروندمش اما خوب یادمه اون شب بارونی که دیر وقتم بود وقتی کنار خیابون با دستای پر از وسیله ایستاده بود و منتظر تاکسی یا هر رهگذری بود که برسوندش چقد نگاه از روی ترحم بهش انداخته شد...

اصلا شاید همین نگاه ها و حرفایی که ازشون متنفرم اونو توی ذهن من موندگار کرده...

نه!!!فقط این نمیتونه باشه..دلیل محکم تری که میتونم برای خودم بیارم پشتکارشه...که هنوز ناامید نیست و بهتر از خیلی از آدمای دیگه داره زندگیش رو ادامه میده..

اون فقط از لحاظ حرکتی مشکل داره!شاید هم گاهی توی حرف زدنش دچار مشکل بشه اما اون هم آدمه!!

دیروز وقتی زندگی رو تو چشماش دیدم بیشتر از قبل توی دلم تحسینش کردم...

 

پ.ن: افسوس...افسوس برما..

 



[ یکشنبه 10 آبان 1394 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



در آرزوی شعر

یک روز می آید که من هم شاعر می شوم

آن روز شعری بلند خواهم سرود

غیرتم را می گذارم کنار و با آن

همه ی دنیا را عاشقت خواهم کرد...

 

#مهدیه



[ سه شنبه 24 شهریور 1394 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



باور

دخترك گم شده بود

نامزدش می گفت دیشب بهش سپرده ك صبح بیدارش كنه و اونم صب راس ساعت بیدارش كرده و دختر جوابشو رو داده

مادرش لباس پوشیدنش رو دیده بود

و برادرش دیده بود كه از خونه زده بیرون

دوستش می گفت یك ساعت قبل از حركتش ب من زنگ زد و گفت كه راه افتادم

راننده تاكسی یادش بود كه پول كهنه ی دختر رو پس داده و اونو درست جایی ك باید پیاده كرده

اما درست از ساعت قرار كسی دختر رو ندیده بوده

باغبون ندیده بود ك دختر وارد پارك شده باشه

دختر بچه دست تكون دادن های خانومی رو ك شبیه بزرگیاش بوده رو ندید

و دوستش...

دوستش هیچ وقت ندیده بود ك دخترك درست رو ب رو ی اون ایستاده و بهش لبخند زده باشه

هیچكس از راس ساعت ١١:47 دقیقه و ٢٥ثانیه دختر رو ندیده بود

شاید یهو حبابی شده و تركیده بوده

شاید پرنده ای شده و پر كشیده

شاید...

شاید درست یك سال قبل راس ساعت 11:47 دقیقه و ٢٥ثانیه دختر توی یك تصادف كشته شده باشه

اما...

اما نامزدش می گفت ك صب بیدارش كرده

مادرش بهش صبحانه داده بود

برادرش شنیده بود صدای قدم هاش رو

و صدای دری ك آهسته بسته شد..


مهدیه#



[ پنجشنبه 19 شهریور 1394 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



حقیقت

بعضی آدم ها فقط ادای آدم بودن را در می آورند

حرف از صداقت می زنند و گاه گاهی مثال هایی از اعمال صادقانه شان

توقع راستی دارند و می شوند الهی راستی

مظلوم می شوند آنقدر دوست داشتنی جلوه می كنند ك دلت می خواهد تا ابد كنارت باشند

حتی اگر مال تو نبودند ،باشند ك از چشمه معرفتشان سیراب شوی

آنقدر معصوم میخندند و لبخندشان گیرا می شود ك می گویی بی گمان روزی فرشته ها هم آدم می شوند..

گاه وقتی هم تو را تا عرش بالا می برند ك ثابت كنند جای تو آن بالا بالاهاست

و تو پرواز روی ابرها را می آموزی

اما درست همان لحظه ك می آیی شك ها را از دلت پاك كنی

دقیقا همان قدمـِ اولـِ راهـِ اعتماد چهره ای جدید رو به رویت نمایان می شود

چیزی درست عكس تمام تصوراتی كه مدت ها برای ساختنش تلاش كرده ای

تصویرهایی كه به ناگهان قلمی سیاه روز و شبش را تاریك می كند

تا ب خودت می آیی چیزی جز كویری از خیال نمی یابی،كه سرابی زیبایش كرده بود

به خودت می آیی

می ترسی

اصلا باید ترسید

از تمام خیالهای پوچی ك انسان های پوچ تر برایت می سازند

باید ترسید و فقط دور شد

تا ب انتهای خیال -درست جایی ك واقعیتو رویا در هم می آمیزند- دوید

دستت را ب حقیقت گره كنی و بگذاری كه بیرونت كشد

باید ترسید

دور شد

دوید

تا به انتهای جاده ی خیال...

 

#مهدیه



[ سه شنبه 17 شهریور 1394 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



خ مثل خواهر

امشب یه حس خیلی غریب اومد سراغم..ازون حسا که یه وقتا فقط محض گرفتن حال آدما میاد که بگه:" ببین زیاد خوشی نزنه زیر دلت من همین دور و برم و همیشه دارم نگات میکنم که مبادا دلت از خنده زیاد درد بیاد".. اومد و شدیدا دلم خواست که کاش منم یه خواهر داشتم

حتی چن قطره اشکم اومد که بگه هنوز احساس داری و میشه بهت امید داشت..

اما چه فایده؟؟

همش فک میکردم کاش اون موقع که داشتم به دنیا میومدم وقتی دکترا با اون لحن خاص خودشون به مادرم گفته بودن مبارکه بچتون دوقولوئه -وقیافه مادرم اون لحظه دیدنی بود- من واقعا دوقلو بودم...دو قل دختر...

کاش بعد منم هنوز یکی بود..یکی درست شبیه من..نه اصلا شبیه من هم نبود، نبود فقط بود...که من بعد از 23 سال و 6 ماه و 10 روز حسرت بودنشو نخورم..

هنوز هم بعد از این همه سال منتظرم یه روز توی چهار راه ولیعصر درست رو به روی کافه تهران وقتی دارم کتابای ممنوع الچاپ کتاب فروش کنار خیابونو نگاه میکنم دختری که درست کنار من وایساده، با نگاهی که برام آشناس نگام کنه و با یه صدا که شبیه صدای منه اسممو صدا بزنه..



[ سه شنبه 10 شهریور 1394 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



فاصله

به خواب هایم که می آیی

می شود کمی فاصله بگیری؟

نزدیک که میشوی برق چشمانت چشم عقلم را کور میکند...

می هراسم

و ناگهان از خواب می پرم

بدون آنکه در آغوشت گرفته باشم



[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



پدر

از کودکی درست از همان وقت ها که دخترکی لوس بودم و کسی جرات حرف زدن به من را نداشت که مبادا به روی مبارکم بربخورد و مباداتر از آن ممکن بود قهر کرده و اشک دم مشکم را مثل مروارید غلتان روی گونه هایم به رقص در آورم.. پدرم خریدار همه ی نازهای دخترانه ام بود

بزرگتر که شدم آن روزها که کم تر لوس بودم و بیشتر لجباز وقتی پدرم پادرمیان دعواهای موش و گربه ای فرزندانش می شد - و بیشتر حامی من- و من مثل قهرمان زن فیلم های کره ای قد علم میکردم و میگفتم من خودم میتوانم به تنهایی از پس جدال با برادر بر بیایم ..باز هم پدرم حامی گریه های شبانه ی من بود

وقتی جوان شدم و حس کردم بزرگ شدن به دانشگاه رفتن - و خواندن درس هاییست که اصلا روزی به کارت نمی آید - و  تیپ های روشنفکرانه ی امروزیست که مثلا دستمال روی پایت باشد تا غذا روی لباست نریزد ویا دستت را جوری توی هوا تکان بدهی و حرفهایت بیشتر از چرخش دستانت خوانده شود تا کلمه هایی که خودت هم نمی فهمی چیست اما ادایشان میکنی یا مثلا چاییت را جوری سر بکشی که صدا ندهد و تو در میان جمع سرت را بالا بگیری و همه برسرت قسم بخورند که آه خدای من او چه انسان با کلاسیست اما پدرم هیچ یک از این آداب را نمی دانست و من مدام گوشزد میکردم که گوشواره ی ذهنش باشد که چه درست است و چه چیز غلط.. بازهم پدرم تنها تکیه گاه ناکامی های من بود

امشب درست لحظه ای که نه لوس و نه لجبازم و نه دوست دارم که انسان باکلاس امروزی باشم از خدا خواستم که تکیه گاهم همیشه استوار بماند..

امشب دعا کردم که خدا پدرم را برایم حفظ کند و در فاصله ای نه چندان دور از من - کسی شبیه من- دعا کرد خدا پدرش را از او بگیرد...که آرامش را از او گرفته است..

امشب سخت دلم گرفت از پدری که میتوانست تکیه گاه دختری باشد که جز او پناهی ندارد اما نبود...

امشب از خدا میخواهم و از شما میخواهم که شما هم از خدا بخواهید همه ی پدران دنیا بهترین تکیه گاه های ابدی دخترانشان باشند

که هیچ دختری آرزوی مرگ هیچ پدری را نداشته باشد....

                                                                       آمین

 

 

 



[ شنبه 10 مرداد 1394 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



جدال بی نتیجه!

کاش مث بعضی دخترا پول اونقد واسم ارزش داشت که چشممو رو همه چیز ببندم ......



[ دوشنبه 22 تیر 1394 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



ماه میهمانی خدا

هرسال که ماه رمضون میاد

کمتر حس میکنم که ماه رمضونه..

 

 

همش بخاطر حال و هوای خودمه

 



[ جمعه 5 تیر 1394 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ مهمان() ]



یک روز در آینده ی من

صدای آلارم گوشی و باز هم ساعت 7 صبح..دلم میخواهد باز هم بخوابم...فقط 5 دقیقه ی دیگر..به خودم قول میدهم که فقط 5 دقیقه باشد و نه بیشتر...چشمهایم را میبندم..

بند کفشم را محکم میکنم و از در خانه بیرون میزنم..عادت بدی کرده ام که کفشهایم را درست روی فرش پهن شده جلوی در ، میکنم و پا میکنم..غر غر های مادر هم دیگر جوابگو نیست..بیچاره ناامید شده و خیلی وقت است که دیگر گیر نمیدهد

از بچگی تند راه میرفتم ..یادم هست که وقتی کنار دوستانم راه میرفتم یا به من نمیرسیدند و یا به نفس نفس می افتادند..یک بار هم مربی ورزشم گفت که باید بروی دوئه ماراتن..

گوشی ام را دست میگیرم.. نورش را زیاد میکنم..مدتی است به نور کم صفحه عادت کرده ام اما توی روشنای زیاد و نور مستقیم آفتاب که این روزها بخار کله آدم را بلند میکند چه برسد سیاه کردن صفحه گوشی ، چشمم چیزی جز یک صفحه ی تار نمیبیند..

خیلی وقت است صدایش را نشیده ام .. دلم برای صدای مردانه اش پشت تلفن آن وقت ها که دیگر مثل اس ام اس دادن هایش شوخی نمی کند و خیلی جدی جوابت را میدهد تنگ شده است..یک بار بهش گفتم حواست هست خیلی وقت است تلفنی صحبت نکرده ایم؟گفت امروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم..دلم برای صدای نازکت تنگ شده..اما دروغ میگفت چون هنوز تماسی مبتنی بر رفع دلتنگیش نداشته..اصلا تماسی نداشته...

بیخیال موبایل میشوم و می گذارمش داخل کیف..اگر دلش می خواست خودش زنگ میزد به من چه که همیشه دنبالش باشم..

تاکسی های دور میدان را انگار مجبور کرده اند که از حدفاصل بین میدان و گاردهایی که برای فاظلاب شهر آن هم درست در وسط خیابان گذاشته اند ، رد شوند..درست مثل انسان ویلچر سواری که بجای رفتن از سراشیبی بخواهد از پله بالا برود..اصلا این تاکسی ها به دور کردن مسیر و سخت کردنش علاقه دارند..مثلا هزار تا کوچه و پس کوچه رد میکنند تا نخواهند وارد ترافیکی شوند که اگر داخلش بیفتی زودتر به مقصد میرسی تا طی کردن آن کوچه های تنگ و پر از پیچ را...

چشم هایم را میبندم و به این فکر میکنم که چقدر همه چیز زود می گذرد..چقدر زود بزرگ شدم..مثلا انگار همان دیروز بود که لبه ی حوض پدربزرگ که خدایش بیامرزدش - فنر میگذاشتیم و رویش بالا و پایین می پریدیم..کمتر کسی است از بچه های فامیل که با آن حوض و آب بازی هایش خاطره نداشته باشد و بخاطر بالا و پایین پریدن از فنر ، داخل حوض نیفتاده باشد.یک لحظه خستگی تمام بازی های کودکانه ام روی دوشم سنگینی کرد..

ازینکه باید چند سری تاکسی سوار شم تا برسم به جایی که 6سال برای رسیدن به آن تلاش کرده ام و هنوز نمی دانم واقعا همان است که میخواهم یا نه کلافه میشوم..دفتر کوچکی در خیابان شریعتی..کنار حسینیه ی ارشاد..

نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم مدیر باشم..اینجا هم که هستم خوشحالم که نقش یک کارمند دارم اما کارمندی که همه روی حرفش حساب میکنند..شاید این همان چیزیست که از اول میخواستم..فایل نقشه ها را باز میکنمو به ترتیب اولویت شروع میکنم به طراحی..دیروز طرح جدیدی از یک پنجره به دستم رسید که خیلی دوست دارم توی کار بگنجانمش...

عصر زود تر از شرکت بیرون میزنم..امروز کلاس دارم..کمی دیر شده است..از وقتی مدرک مربی گری گرفته ام تدریس می کنم.. لذت بخش ترین کاری که توی عمرم کرده ام همین کلاس های والیبالی است که رفته ام ..هوا خیلی گرم شده ..فن باشگاه خراب است و بچه ها غر می زنند..تنها کاری که از دست من برمی آید دادن حرکات ورزشی سبک است..یادش بخیر آن روزها که ماه رمضان درست وسط تابستان بود ، من با چه اشتیاقی با زبان روزه می رفتم کلاس..مادرم هم غر میزد که نمی خواهد بروی اما گوش من هیچ وقت بدهکار حرفهای مادرم نبود..الان که فکر می کنم میبینم چقدر دختر حرف گوش نکنی بوده ام..در همین فکر ها بودم که صدای تمام شدن سانس توی فضا میپیچد..

بچه ها خداحافظی می کنند و یکی یکی خارج م یشوند..و اما من می نشینم درست وسط زمین زیر توری که باید باشد و نیست که بچه ها جمععش کرده اند و فکر میکنم به تمام 25 سالی که گذشت...

به روزی که داشتم این روزها را برای خودم تصور میکردم..درست همان روزی که به خودم قول دادم 5 دقیقه بیشتر نخوابم اما خواب ماندم..

 

 

منی که از خودم بریده ام

به آرزوی بودنم رسیده ام

 



[ یکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



میماند برای همیشه

مثل یه آدم زخمی که تا آخرین نفس برای زنده بودن می جنگه..دارم وبلاگمو حفظ میکنم...

نفس نفس میزنه...هرروز نحیف تر میشه..

اما

نمیذارم که بسته شه...



[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ خواننده() ]



عشق

شدیدا ذهنم درگیره این شده که :

آدم وقتی عاشق خدا میشه گوش به فرمانش میده؟

یا

آدم وقتی گوش به فرمان خدا میده عاشقش میشه؟



[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ عاشق خدا() ]



لطفا سکوت کنید

بچه که بودم شنیده بودم جواب سلام واجبـــ ـه..یه روز منم توی دلم گفتم پس جواب خداحافظی هم واجبه...

اما الان ...

میگم جواب خداحافظی بعضی ها رو اصلا نبایـد داد..

سکوت در مقابل رفتن بعضی ها واجبه...واجب...

 

پ.ن: در مقابل خداحافظی من فقط سکوت کنید...



[ پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 ] [ 12:17 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]