تبلیغات
♥...دنیای فرشته ها...♥

♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

کار بسه

روز عروسی مشخص شد، حالا فقط باید به این فکر کنم که بهترینا رو برای خودمون رقم بزنیم...

[ جمعه 28 تیر 1398 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



روزمره

خیلی دلم میخواد ازین روزا بنویسم
ازینکه چجوری میگذره
ازینکه کار جدید خوبه ولی اوضاع کارم با گلی خوب نیست
ضربان قلب کارمون ضعیفه...
وقتی گلی گفت بیا اسممون جدا شه تو کارا دلم لرزید قلبم گرفت
اما به روش نیاوردم
خواب دیدم باهاش دعوا کردم 
اما به روش نیاوردم

دعا کنین برامون
برای حال جفتمون
برای حال کارمون



[ چهارشنبه 26 تیر 1398 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



امید

نمیدونم اون موقع خیلی امیدوار بودم

یا 

الان خیلی ناامید شدم



[ سه شنبه 14 خرداد 1398 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



شغل جدید

خیلی همینجوری واسه یه شرکت رزومه دادم

اونم چون نزدیک خونمون بود، دقیقا 5 دقیقه پیاده!

نمونه کار دادن گفتن بکش، حوصله نداشتم، ولش کردم

امروز زنگ زدند که چرا نمونه نفرستادی ما شما رو میخوایم!!!!

 

ازین به بعد هرچیزی رو که خواستم ولش میکنم

کائنات به سمت من برش میگردونه


پ.ن: این که بهم پیشنهاد شغلی جدید شده باعث نمیشه ازون هدف دیگه دست بکشم 


بعدا نوشت: 

گفتن از شنبه مشغول به کاری

امیدوارم به خوبی از پسش بربیام



[ سه شنبه 7 خرداد 1398 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



خلاقیت

این چند وقت دنبال کارهای کار جدیدمون بودیم

از نجاری تا قابسازی و کاشی فروشی و غیره

خرج بالا بود

تصمیم جدید گرفتیم

خودمون شروع کنیم به ساختن

پریم از ایده های جدید

کاش به سرانجام برسونیمشون...

 




[ یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 ] [ 08:21 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



شروع به کار

امروز با گلی رفتیم واسه خرید وسایلامون

اوضاع خوب پیش رفت اما خرج بالاست

واسه خرید اولیه ترین وسایل 520 هزار تومن پول دادیم

امیدوارم بتونیم ادامه بدیم و به جاهای خوبی برسیم

امروز پر از استرس و شوق بودیم

با انگیزه کلی طرح زدیم

یه گوشه اتاق گلی رو گذاشتیم واسه رنگامون

امروز پر از حس خوب شدیم

 

خدایا شکرت

 

پ.ن: نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم

شاید واسه اینکه یادم نره از کجا شروع کردم

واسه اینکه بمونه این روزای خوب 

 




[ جمعه 20 اردیبهشت 1398 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



دعا

توی این ماه عزیز خیلی محتاج دعام

برای خودم نه برای عزیزانم



[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



ایده

راهم رو تا قسمتی پیدا کردم
میگن همینجوری جلو نرو 
بدون پشتوانه
سر به هوام و کله شق
توکل به خدا


[ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



سال نو،روزای نو

امسال اما جور دیگری شروع شد

با تو...

خب شاید همین فرقش بود که امسال از سال های پیش بهتر شروع شد

نه اینکه ناراحتی نباشد

غم و اندوه نباشد

هست اما کم

خوشی هایش بیشتر قند در دل آب میکند

سختی هایش نادیدنیست 

باید ذره بین بیندازی در اعماقشان که شاید یک جایی در دلت را بلرزاند 

هرچه بیشتر می گذرد، بیشتر احساس میکنم که باید خدا را شکر کرد...

 

پ.ن: نمیدونم چرا انقدر دیر نوشتم اما باید مینوشتم، باید ثبت میکردم حال خوب این روزام رو

پ.ن: فکر اینکه این روزا دارم وسیله های خونه خودمون رو میخرم، باعشق، با ذوق همونقدر شیرینه که وقتی تو خونه خودمون کنار هم نشستیم، برات چایی ریختمو از ته دل می خندیم...

 



[ سه شنبه 3 اردیبهشت 1398 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



رفیق

بوووووووووووووووووووووس س س س س س س س 

با ثمره همیشه اینجوری آخر پیامامون رو تموم می کردیم
بوس هرکی بلند تر بود نشونه علاقه بیشتر بود ولی الان که فکر میکنم میبینم اینجوری نبود، ما واقعا اون روزا، تمام روزهای خوب و بدمون رو شریک بودیم
تمام حسامون به همدیگه یکی بود.. وقت و بی وقت حرف میزدیم، میخندیدیم، درد و دل میکردیم، گاهی هم اشک میریختیم اما هیچ وقت دعوا نکردیم..
شاید بی معرفتی از طرف من بود، اما نمیدونم یهو چی شد دیگه هیچی مثل قبل نشد..
دیگه حالمون با هم شریک نشد، که دیگه هر کی رفت پی زندگی خودش

ثمره عزیزم نمیدونم که باز هم سر میزنی به اینجا یا نه، که آیا میخونی این متن رو یا نه
اما بدون
من هنوز آدرس اولین وبلاگت رو حفظم ،هنوز گاهی میرم "سین" رو میخونم با اینکه تو "ث" هستی..
هنوز اون شبی رو که تو مرز مهران تا خود صبح به هم پیام دادیم رو یادمه، وقتی سرکارت گذاشتم ، گفتم پسرمو تو چقدر ترسیدی یا اولین قرار توی مترو رو یادمه...
هنوز یادمه که چقدر برام عزیزی و دوستت دارم

ببخش اگه بی معرفت بودم رفیق قدیمی...
بووووووووووووووووووووووووووووووووس س س س س س س س س س س  به توان بی نهایت...


[ سه شنبه 27 فروردین 1398 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



کارآفرینی

امروز تمام فکرم شده این که با 50 تومن پول چه کار میتونم بکنم؟!

[ یکشنبه 25 فروردین 1398 ] [ 06:53 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



تلاش برای بقا

اینکه زندگی نمیخود تو شرایط کاری به کامم باشه، مهم نیست
مهم اینه که باید بدونه من دست از تلاش بر نمی دارم و بالاخره کار خودم رو پیدا می کنم :)


[ چهارشنبه 21 فروردین 1398 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



سال نو

میدونم یکم دیره ولی سال نو مبارک

برای همون اندک افرادی که میخونن
برای همون کسایی که قبلا بودن و دیگه نیستن
برای اونایی که شاید یک روزی اومدنو خوندنم

سال نوتون مبارک

پر از اتفاقا و خبرای خوش باشه
به منم خبرای خوش بدین :)


[ دوشنبه 19 فروردین 1398 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



اعتراف

باید به یک چیزی اعتراف کنم، درسته اسم واقعی من شاپرک نیست اما همیشه احساس خاصی نسبت به اسم شاپرک داشتم.

دلم نمیخواست کس دیگه ای این اسمو داشته باشه.

مثلا اگه کاربری رو ببینم که شاپری یا شاپرکه ناخوداگاه ازش بدم میاد..

همیش فکر میکردم چون مادر بزرگم منو به این اسم صدا میزده دیگه هیچکس حق اینجوری نامیده شدن نداره...

این اسم مخصوص منه، اینو به هرکی که اسمش شاپرکه بگین...

 



[ دوشنبه 27 اسفند 1397 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



تولدم مبارک



[ جمعه 24 اسفند 1397 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



بی احساس

شده براتون یه اتفاقی بیفته و اولش خیلی ناراحت شین؟ بعد کم کم ازون اتفاق سِر شین با اینکه همونقدر ناگواره؟

الان دقیقا تو اون مرحله ام

میدونم داره یه اتفاقای بدی میفته

میدونم اگه بقیه بفهمن به اندازه من صبور نخواهند بود

اما سِر شدم

توان حرکت ندارم 

میبینم، زل میزنم به رو به رو و فقط افتادنش رو تماشا میکنم

بدون اینکه کاری کنم

بدون اینکه کاری از دستم بربیاد...

 .

 .

 .



[ جمعه 17 اسفند 1397 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



بی اراده

آدم تنبلیم
چند روزه چیزی نخوندم و ننوشتم! به نظرم چاپ کتابم باید 20 سال دیگه تمدید شه
در واقع 40 سال آینده میتونیم ازش رونمایی کنیم...
اینجوری امید به زندگیم کلی بالاتر هم میره


[ دوشنبه 13 اسفند 1397 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



خدایا شکرت

بعضی وقتا گذشته ی خودت رو توی حال بعضی آدما میبینی و با خودت میگی، خدایا شکرت که گذشت...

[ چهارشنبه 8 اسفند 1397 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



میخواهم نویسنده شوم

تو فکر نوشتن یه کتابم، اما حداقل 20 سال دیگه میتونم به چاپ برسونمش!



[ پنجشنبه 2 اسفند 1397 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



فراموشی

یادم رفته بود اینجایی هم وجود داره
چقد بده این فراموشیا
این کهنگیا...


[ سه شنبه 4 دی 1397 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



یکی شدیم

ما شدنمون مبارک


پ.ن: دوست قدیمی ای که پیام خصوصی میذاری، بنده آدرس وبلاگتونو گم کردم لطفا آدرس هم بذار!!!



[ شنبه 30 تیر 1397 ] [ 02:23 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



ما

من
و
تو
ما
می
شویم


[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



اتفاق خوب

خدایا امیدم به خودته ناامیدم نکن :)

[ پنجشنبه 24 خرداد 1397 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



دوری

باورم نمیشه این همه از وبم دور موندم

جایی که یه زمان شبانه روز چکش میکردم

حالا ماه هاست نه چکش کردم و نه چیزی نوشتم...



[ یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



اتفاقی

این غیر منتظره های لعنتی هرجور که باشند تو را شوکه می کنند.

اصلا اتفاق ها می افتند تا به تو ثابت کنند، هیچ قدرتی در افتادنشان نداری، فقط باید بایستی یک گوشه و افتادنشان را نظاره گر باشی...

 

پ.ن: رنگ اتفاق من سبز لجنی است اما برخلاف نامش، عجیب شیرین است.



[ جمعه 11 اسفند 1396 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



ریسک

باید ریسک کنم و بین دو کار یکی رو انتخاب کنم.
یادمه چند سال پیش تو بودی و با دلسوزی بهم مشاوره می دادی. کاش بازم بودی و می گفتی از تجربه هات، می گفتی باید این روزا چکار کنم...



[ دوشنبه 2 بهمن 1396 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



بازگشت همه ما به سوی اوست!

مثل اینکه دعام داره برآورده میشه و همه چی برمیگرده به گذشته...
نه تلگرامی نه اینستاگرامی و نه ....

پ.ن: اتفاقات این چند وقت خوشایند نیست، میترسونه من رو...


[ چهارشنبه 13 دی 1396 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



بیاین برگردیم به عقب

کاش مثل تو فیلما یهو همه چی برگرده به عقب ببینیم اینترنت هنوز دایل آپه، بازار وب و وبلاگ نویسی، کامنت گذاشتنا و اینکه یادت نره برای فلانی ام بنویسی آپم بیا داغه،قرارها رو توی 360 می ذاریم و عکس پروفایل یاهو مسنجرمون واسه شناخته نشدن گُله...

پ.ن: و خیلی چیزای دیگه که دلم خیلی براشون تنگ شده...

همچنان از سکوت این روز ها بیزارم، بیزااار



[ چهارشنبه 15 آذر 1396 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



سکوت

سکوت

 سکوت

 سکوت...

بیزارم از این همه سکوت...

 



[ چهارشنبه 8 آذر 1396 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]



من واقعی

داشتم برای ساختمان آقای شهرتی پنجره انتخاب می کردم که یاد دو سال و چند ماه پیش افتادم، وقتی یک روز در آینده ام را به تصویر کشیده بودم. یک روز در 25 سالگیم. شبیه ترین قسمت ماجرا همان تند راه رفتن های همیشگی ام است و حتی میتوان گفت سرعتم بیشتر هم شده است-تند راه رفتن بدون هدف صرفا برای اینکه فقط باید بروم و به جایی برسم- و یا کمی شبیه تر اگر نگاه کنیم کار در یک شرکت مشاور معماریست آن هم نه جایی در نزدیکی حسینیه ارشاد ، نه با اطمینان به اینکه آیا ماندگار باشم یا نه. نه مربی والیبال شدم و نه اصلا ادامه اش دادم اما دستیار استاد 3D مکس ام شده ام-شاید چیزی که اصلا در تصوراتم نبود-. هیچ وقت شبیه تصورات خودم نبوده ام و میدانم نخواهم بود. همیشه به سرعت هدف هایم و با جرأت بگویم استعدادهایم در حال تغییر بوده اند و این اصلا برایم خوشایند نیست، نبوده و نخواهد بود شاید خواهد شد- اما عادت کرده ام به تغییر به کار در هرجایی و بیشترین تطبیق با محیطی که در آن وارد شده ام و این کاملا خوشایند است. دیگر بلند مدت فکر نمی کنم چون می دانم بلند مدت نخواهم جایی ماند -خوب یا بد این خاصیت من است چیزی در وجودم که عوض کردنش به مراتب سخت تر از زندگی در این شرایط است- اما برای همان مدت کوتاه حداکثر تلاشم را می کنم و همیشه بهترین نتیجه را گرفته ام. این روزها زیاد فکر می کنم برای هر شرایط هزاران خیال می پرورانم بدون اینکه مطمئن باشم آن اتفاق در آینده ام می افتد اما همین تصورات خوشحالم می کند و می دانم یک روز در آینده، بابت تمام کارهایی که تا به آن روز یادگرفته ام و تجربه های متفاوتی که کسب کرده از خودم تشکر خواهم کرد.

پ.ن: باید یک قرص داشته باشم مانند فیلمlimitless ،تا تمام ذهن پراکنده ام را یکجا جمع کند و از من یک آدم درست حسابی بسازد.

یک روز در آینده من



[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]



.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]