♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

جدال بی نتیجه!

کاش مث بعضی دخترا پول اونقد واسم ارزش داشت که چشممو رو همه چیز ببندم ......



[ دوشنبه 22 تیر 1394 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

ماه میهمانی خدا

هرسال که ماه رمضون میاد

کمتر حس میکنم که ماه رمضونه..

 

 

همش بخاطر حال و هوای خودمه

 



[ جمعه 5 تیر 1394 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ مهمان() ]

یک روز در آینده ی من

صدای آلارم گوشی و باز هم ساعت 7 صبح..دلم میخواهد باز هم بخوابم...فقط 5 دقیقه ی دیگر..به خودم قول میدهم که فقط 5 دقیقه باشد و نه بیشتر...چشمهایم را میبندم..

بند کفشم را محکم میکنم و از در خانه بیرون میزنم..عادت بدی کرده ام که کفشهایم را درست روی فرش پهن شده جلوی در ، میکنم و پا میکنم..غر غر های مادر هم دیگر جوابگو نیست..بیچاره ناامید شده و خیلی وقت است که دیگر گیر نمیدهد

از بچگی تند راه میرفتم ..یادم هست که وقتی کنار دوستانم راه میرفتم یا به من نمیرسیدند و یا به نفس نفس می افتادند..یک بار هم مربی ورزشم گفت که باید بروی دوئه ماراتن..

گوشی ام را دست میگیرم.. نورش را زیاد میکنم..مدتی است به نور کم صفحه عادت کرده ام اما توی روشنای زیاد و نور مستقیم آفتاب که این روزها بخار کله آدم را بلند میکند چه برسد سیاه کردن صفحه گوشی ، چشمم چیزی جز یک صفحه ی تار نمیبیند..

خیلی وقت است صدایش را نشیده ام .. دلم برای صدای مردانه اش پشت تلفن آن وقت ها که دیگر مثل اس ام اس دادن هایش شوخی نمی کند و خیلی جدی جوابت را میدهد تنگ شده است..یک بار بهش گفتم حواست هست خیلی وقت است تلفنی صحبت نکرده ایم؟گفت امروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم..دلم برای صدای نازکت تنگ شده..اما دروغ میگفت چون هنوز تماسی مبتنی بر رفع دلتنگیش نداشته..اصلا تماسی نداشته...

بیخیال موبایل میشوم و می گذارمش داخل کیف..اگر دلش می خواست خودش زنگ میزد به من چه که همیشه دنبالش باشم..

تاکسی های دور میدان را انگار مجبور کرده اند که از حدفاصل بین میدان و گاردهایی که برای فاظلاب شهر آن هم درست در وسط خیابان گذاشته اند ، رد شوند..درست مثل انسان ویلچر سواری که بجای رفتن از سراشیبی بخواهد از پله بالا برود..اصلا این تاکسی ها به دور کردن مسیر و سخت کردنش علاقه دارند..مثلا هزار تا کوچه و پس کوچه رد میکنند تا نخواهند وارد ترافیکی شوند که اگر داخلش بیفتی زودتر به مقصد میرسی تا طی کردن آن کوچه های تنگ و پر از پیچ را...

چشم هایم را میبندم و به این فکر میکنم که چقدر همه چیز زود می گذرد..چقدر زود بزرگ شدم..مثلا انگار همان دیروز بود که لبه ی حوض پدربزرگ که خدایش بیامرزدش - فنر میگذاشتیم و رویش بالا و پایین می پریدیم..کمتر کسی است از بچه های فامیل که با آن حوض و آب بازی هایش خاطره نداشته باشد و بخاطر بالا و پایین پریدن از فنر ، داخل حوض نیفتاده باشد.یک لحظه خستگی تمام بازی های کودکانه ام روی دوشم سنگینی کرد..

ازینکه باید چند سری تاکسی سوار شم تا برسم به جایی که 6سال برای رسیدن به آن تلاش کرده ام و هنوز نمی دانم واقعا همان است که میخواهم یا نه کلافه میشوم..دفتر کوچکی در خیابان شریعتی..کنار حسینیه ی ارشاد..

نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم مدیر باشم..اینجا هم که هستم خوشحالم که نقش یک کارمند دارم اما کارمندی که همه روی حرفش حساب میکنند..شاید این همان چیزیست که از اول میخواستم..فایل نقشه ها را باز میکنمو به ترتیب اولویت شروع میکنم به طراحی..دیروز طرح جدیدی از یک پنجره به دستم رسید که خیلی دوست دارم توی کار بگنجانمش...

عصر زود تر از شرکت بیرون میزنم..امروز کلاس دارم..کمی دیر شده است..از وقتی مدرک مربی گری گرفته ام تدریس می کنم.. لذت بخش ترین کاری که توی عمرم کرده ام همین کلاس های والیبالی است که رفته ام ..هوا خیلی گرم شده ..فن باشگاه خراب است و بچه ها غر می زنند..تنها کاری که از دست من برمی آید دادن حرکات ورزشی سبک است..یادش بخیر آن روزها که ماه رمضان درست وسط تابستان بود ، من با چه اشتیاقی با زبان روزه می رفتم کلاس..مادرم هم غر میزد که نمی خواهد بروی اما گوش من هیچ وقت بدهکار حرفهای مادرم نبود..الان که فکر می کنم میبینم چقدر دختر حرف گوش نکنی بوده ام..در همین فکر ها بودم که صدای تمام شدن سانس توی فضا میپیچد..

بچه ها خداحافظی می کنند و یکی یکی خارج م یشوند..و اما من می نشینم درست وسط زمین زیر توری که باید باشد و نیست که بچه ها جمععش کرده اند و فکر میکنم به تمام 25 سالی که گذشت...

به روزی که داشتم این روزها را برای خودم تصور میکردم..درست همان روزی که به خودم قول دادم 5 دقیقه بیشتر نخوابم اما خواب ماندم..

 

 

منی که از خودم بریده ام

به آرزوی بودنم رسیده ام

 



[ یکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

میماند برای همیشه

مثل یه آدم زخمی که تا آخرین نفس برای زنده بودن می جنگه..دارم وبلاگمو حفظ میکنم...

نفس نفس میزنه...هرروز نحیف تر میشه..

اما

نمیذارم که بسته شه...



[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ خواننده() ]

عشق

شدیدا ذهنم درگیره این شده که :

آدم وقتی عاشق خدا میشه گوش به فرمانش میده؟

یا

آدم وقتی گوش به فرمان خدا میده عاشقش میشه؟



[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ عاشق خدا() ]

لطفا سکوت کنید

بچه که بودم شنیده بودم جواب سلام واجبـــ ـه..یه روز منم توی دلم گفتم پس جواب خداحافظی هم واجبه...

اما الان ...

میگم جواب خداحافظی بعضی ها رو اصلا نبایـد داد..

سکوت در مقابل رفتن بعضی ها واجبه...واجب...

 

پ.ن: در مقابل خداحافظی من فقط سکوت کنید...



[ پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 ] [ 12:17 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

همسایه

فصل اول

زن و شوهری جوان می شوند همسایه ی درست رو به روییمان..

صدای خنده هایشان، شعرهای دو نفره شان و آهنگ هایی که برای هم می نوازند، می شود نغمه خوش آهنگ اتاقم...

رابطه ی همسایگی می شود رابطه ی دو خواهر برای مادرم و زن همسایه...

کودکی به دنیا می آید..

                              می شوم خاله...

کوچک  می شوم .. کودکی می کنیم با هم..

لحظه به لحظه زندگی می کنیم با هم..

وقت رفتن...

                          امان از وقت رفتن...

فصل دوم

زن و شوهری جوان می شوند درست همسایه ی روبه روییمان

صدای دعواهایشان می شود نغمه ناموزون شب های اتاقم..

می رویم به رسم قدیم برای خوش آمد..رابطه همانجا که شروع می شود تمام می شود..

کودکی به دنیا می آید..

نمی فهمیم......

و این سردی همچنان پابرجاس..

وقت رفتن...

                   دعا میکنم برای وقت رفتن...

 


پ.ن: اغراق دارد اما چیزی از واقعیت این روزهای روزمره نمی کاهد...

 



[ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ نظرات() ]

خسته از زمین به دنبال رد پای آسمان

بـانــــو..

مـی شود مرحمـتــی کرده و آسـ مانـی ام کنـی ؟؟؟



[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 06:32 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

وجدان بی وجدان من

یه جایی خوندم

"خدایا ! فاطمه را به فاطمه (س) ببخش.."

فاطمه نیستم اما فاطمه (س) را دوست دارم ..

و چقدر دلم خواست که بخشیده شوم...

 

پ.ن: وجدان چیست؟

چیزیست که آدمی را از گناه باز نمیدارد و فقط آن را کوفت آدم می کند!

حال این روزهای من !



[ پنجشنبه 21 اسفند 1393 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

اختیار

اختیار پلک هایم دست خودم نیست..

برای دیدنت پر می کشند..

 

پ.ن: اختیار خوابهامم دست خودمم نیس..

همینطور فکرام..

زندگی از دستم در رفته

 

اما

 

حالم خوبه..خوبه خوب



[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

رمز عاشقی

مهربانم !

شاید روزی تو هم عاشق شوی

یک روز صبح

وقتی که دستانت میان موهای کسی گم شود

و تو نخواهی که پیدایش کنی..

یا عصر یک روز پاییزی

وقتی دستانت گره میشود میان بازوانش

و نخواهی که گره ای باز شود..

و یا روزی برفی

وقتی که سر میخوری میان انبوه برف ها

دستت را میگیرد که نقش بر زمین نشوی

و تو دلت بخواهد که هر روز هر ساعت هر لحظه زمین پر از برف باشد...

آن روز است که تو..

معجزه ی مهربان دست ها را حس خواهی کرد...

 



[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

دعا

چله ی دعا گرفته ام

دعا برای دعای دیگران

روز آخرش را گذاشته ام برای دل تو ..

 

چه خوبست که دعایت رسیدن به "من" باشد ...


پ.ن: کاش در میان دعاهایت برای دعاهای من هم دعا کنی ...



[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

سایه تنهایی من


سایه ام را سپرده ام به باد خاطرات 

میخواهم آنکه می یابدش "تو" باشی ...





طبقه بندی: شعر نوشته، عكس،
[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

الکی!

گاهی اوقات بعضی اتفاقا الکی تو زندگی آدم مهم میشن و بعد یه مدت نه تنها اهمیتشونو از دست میدن که دیگه به هیچ جای زندگیت نمیخورن ... !!!





طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

میشه یکی آرومم کنه؟:(

انسان است دیگر گاه برای افتادن اتفاق های خوب در زندگیش استرس میگیرد..

دلش شور میزند..

لیاقت را بهانه می کند و لگد می زند به هر آنچه که باید بشود و او فقط دلشوره افتادنش را دارد..

 

پ.ن: میترسم!من لایـقِ افتادنِ این اتّفـاقِ خـوب نباشــَم...

پ.ن: این اتفاق مُحرِم شدن من است...رفتن به خانه ی خدا و من دلم برای رفتن به خانه ی خدا شور میزند...





طبقه بندی: حسم،
[ شنبه 28 دی 1392 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

باید باشد...

یکی بایــــــد باشد تا قبـل از آنکـه درد هــایت را بگـویی

درمانـش را برایـَتــــ تجویـز کند...

نـَــه !!!

اصلا یکی بایــد باشــد تا درمانـــِ تمـــام درد هایت باشد...

 

پ.ن: یکی که باید باشد و نیست !!


بعدا نوشت: اشتباه می کردم...باید باشد و هست...خدایا ببخش که غافل شدم...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته،
[ سه شنبه 10 دی 1392 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

آغوش خدا...

خدایا ! من دستامو باز میکنم ! تو فقط محکم بغلم کن . . .





طبقه بندی: حرف دلم،
[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

سادگی

ساده نباش...

آدم ها ساده ها را دور می زنند..

ساده که باشی

محبتت که زیاد باشد

بی ریا که عشق بورزی

تکراری می شوی..خسته شان می کنی

سیراب می شوند

به راحتی کنارت می گذراند

آدم ها ظرفیتشان محدود است

زود سیر می شوند

مغرور باش

غرور جذابت می کند..

عشق بورز اما با غرور

قطره قطره ...

آدم ها را نباید دورشان چرخید

آدم ها را باید در حسرت محبتت بگذاری

تشنه شان که کنی

دورت می چرخند

پروانه ی روز و شبت می شوند

آدم ها را نباید در دسترسشان بود

فراموشکارند

یادشان می رود که تو خواستی باشند

که تو ارزشمندشان کردی

در دسترس که باشی

عادت می کنند به بودنت

خیال ورشان می دارد که تو محتاجی

که تو نیاز به محبت داری

که تو وامدار آن هایی

که آن ها خواستند که تو باشی

یک روز می روند

نه از سر بد بودن تو..

از سر خوب بودن زیادی

از سر بودن های زیادی

از سر درک نکردن محبت های خالصانه

و تو می مانی با احساسی سرشار از خلا...

ساده نباش

سادگی جز از دست دادن آن هایی که دوستشان داری چیزی نصیبت نمی کند

برای آدم ها ارزش قائل شو

دوستشان بدار

بی ریا

صادقانه

محبت کن

اما نه برای هرکس

برای هرکس سفره دلت را باز نکن

آدم های لایق را بشناس

لایق ها را نگه دار

ساده باش

تنها برای لایق ها...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته، حسم،
[ شنبه 9 آذر 1392 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ لایق() ]

حسادت

حسودم !

به تمام قطره های بارانی که تن تو را لمس می کنند...

به هوایی که احاطه ات کرده است..

حسودم !

به دانه دانه سنگ فرش های شهرت

که هر روز زیر قدم های تو جان می دهند...

به پرندگان آسمان بالا سرت..

حسودم !

حتی به خدا..!!

که لحظه لحظه نگاهش با توست

و من ، تو را به تمام نگاهش می سپارم... 


بعدا نوشت: یه ابهامی توی افکارم موج میزنه...دعا کنین به حق این شبای عزیز از بلاتکلیفی در بیام...دعا کنین واقعیت اون جوری که هست خودشو نشون بده..بدون هیچ تحریف...





طبقه بندی: حسم، شعر نوشته،
[ شنبه 18 آبان 1392 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

تمام

  تا چشـــم کار می کنـــد

جای تــو خالیــــــــ ست "

جای مـن امـا...!!!

پــــــــــره پـــــره پــر است

آنقدر که اضـافیـش

قهقـــه می شـود بر لبــانت

و در گوش شهـــــر می پیچـــــــــــد...

 

پ.ن: خدایا ! آرومم و این آرامش رو مدیون توام ... عاشقتم با تمام ناشکریام...





طبقه بندی: حرف دلم، دلنوشته، حسم، شعر نوشته،
[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

دوئل

بیا دوئل کنیم

اسلحه را بردار

قلبم را نشانه بگیر

اگر توانستی خودت را از میانش بیرون بکشی

من جان میدهم

و تو می بری..

به همین راحتی...





طبقه بندی: شعر نوشته،
[ شنبه 6 مهر 1392 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

حال و هوام

حســِ شـیرینـــــ ِدر آغــوش خــــدا بودن . . .

چای ِخوشبـختـی را با حرصــ ِتمام نوشیدن . . .






طبقه بندی: حرف دلم، حسم،
[ شنبه 2 شهریور 1392 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

توبه می كنم

خداوندا

گناه میكنم و رشته ی محبتمان را پاره

توبه میكنم

گره می زنم این رشته را

تا شاید نزدیك تر شوم به تو . . .

 

پ.ن: نگرانم ...فقط همین





طبقه بندی: حرف دلم،
[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

ذكر دلم..

ما را به جبـر هم که شـده سر بـه راه کن

خیـری ندیده ایـم از ایـن اختیـــار هـــا





طبقه بندی: حرف دلم،
[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

راه من جداست...

تـو چه سـاده راهـ را بـه مـن نشــــان می دهــی

و

مـن چه سـاده بـه بیــــــــ راهـه می رومــ... . .  .





طبقه بندی: دلنوشته،
[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 07:04 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

خودم

 كـســی دلـم را نشكسـت جـــز خـودمــــــــــــ.... . .  .





طبقه بندی: حرف دلم،
[ شنبه 8 تیر 1392 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

او

كسـی كه با یكــ اس حالتــ را از ایـن رو بــه آن رو می كنــد

ببیــن اگر كنارتـــــ باشـد چه غوغــــایی می كنـــد....





طبقه بندی: حرف دلم،
[ دوشنبه 3 تیر 1392 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

فكر

روز هـا فكر من اینستـــــ و همه شبــــ سخنــــم

كه چــرا غافـــــل از احوالـــــ دلـــــِ خویشتنـــم...






طبقه بندی: حرف دلم،
[ شنبه 1 تیر 1392 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

كاش . . .

كاشــ پـای آدمــ به یـه جاهـایــــی هیـچ وقتـــ باز نمیـشــد...

حتـی بهترین جــــــای دنیـا . . .





طبقه بندی: حرف دلم،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

آشنا

صدایش زدم

برگشت...

شبیه تصوراتم نبود

نه زیبا

نه چشمان آبی

و نه قدی بلند داشت

فقط آشنا بود...

ساده بود و بی آلایش - آرایش -

خودش بود و خودش

دخترك داخل آینه ی اتاقم را می گویم

او هم مثل من تنها بود...

چون ...شبیه تصورات هیچ كس نبود...!!!





طبقه بندی: شعر نوشته،
[ یکشنبه 19 خرداد 1392 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]

.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]