تبلیغات
♥...دنیای فرشته ها...♥ - یک روز در آینده ی من

♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

یک روز در آینده ی من

صدای آلارم گوشی و باز هم ساعت 7 صبح..دلم میخواهد باز هم بخوابم...فقط 5 دقیقه ی دیگر..به خودم قول میدهم که فقط 5 دقیقه باشد و نه بیشتر...چشمهایم را میبندم..

بند کفشم را محکم میکنم و از در خانه بیرون میزنم..عادت بدی کرده ام که کفشهایم را درست روی فرش پهن شده جلوی در ، میکنم و پا میکنم..غر غر های مادر هم دیگر جوابگو نیست..بیچاره ناامید شده و خیلی وقت است که دیگر گیر نمیدهد

از بچگی تند راه میرفتم ..یادم هست که وقتی کنار دوستانم راه میرفتم یا به من نمیرسیدند و یا به نفس نفس می افتادند..یک بار هم مربی ورزشم گفت که باید بروی دوئه ماراتن..

گوشی ام را دست میگیرم.. نورش را زیاد میکنم..مدتی است به نور کم صفحه عادت کرده ام اما توی روشنای زیاد و نور مستقیم آفتاب که این روزها بخار کله آدم را بلند میکند چه برسد سیاه کردن صفحه گوشی ، چشمم چیزی جز یک صفحه ی تار نمیبیند..

خیلی وقت است صدایش را نشیده ام .. دلم برای صدای مردانه اش پشت تلفن آن وقت ها که دیگر مثل اس ام اس دادن هایش شوخی نمی کند و خیلی جدی جوابت را میدهد تنگ شده است..یک بار بهش گفتم حواست هست خیلی وقت است تلفنی صحبت نکرده ایم؟گفت امروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم..دلم برای صدای نازکت تنگ شده..اما دروغ میگفت چون هنوز تماسی مبتنی بر رفع دلتنگیش نداشته..اصلا تماسی نداشته...

بیخیال موبایل میشوم و می گذارمش داخل کیف..اگر دلش می خواست خودش زنگ میزد به من چه که همیشه دنبالش باشم..

تاکسی های دور میدان را انگار مجبور کرده اند که از حدفاصل بین میدان و گاردهایی که برای فاظلاب شهر آن هم درست در وسط خیابان گذاشته اند ، رد شوند..درست مثل انسان ویلچر سواری که بجای رفتن از سراشیبی بخواهد از پله بالا برود..اصلا این تاکسی ها به دور کردن مسیر و سخت کردنش علاقه دارند..مثلا هزار تا کوچه و پس کوچه رد میکنند تا نخواهند وارد ترافیکی شوند که اگر داخلش بیفتی زودتر به مقصد میرسی تا طی کردن آن کوچه های تنگ و پر از پیچ را...

چشم هایم را میبندم و به این فکر میکنم که چقدر همه چیز زود می گذرد..چقدر زود بزرگ شدم..مثلا انگار همان دیروز بود که لبه ی حوض پدربزرگ که خدایش بیامرزدش - فنر میگذاشتیم و رویش بالا و پایین می پریدیم..کمتر کسی است از بچه های فامیل که با آن حوض و آب بازی هایش خاطره نداشته باشد و بخاطر بالا و پایین پریدن از فنر ، داخل حوض نیفتاده باشد.یک لحظه خستگی تمام بازی های کودکانه ام روی دوشم سنگینی کرد..

ازینکه باید چند سری تاکسی سوار شم تا برسم به جایی که 6سال برای رسیدن به آن تلاش کرده ام و هنوز نمی دانم واقعا همان است که میخواهم یا نه کلافه میشوم..دفتر کوچکی در خیابان شریعتی..کنار حسینیه ی ارشاد..

نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم مدیر باشم..اینجا هم که هستم خوشحالم که نقش یک کارمند دارم اما کارمندی که همه روی حرفش حساب میکنند..شاید این همان چیزیست که از اول میخواستم..فایل نقشه ها را باز میکنمو به ترتیب اولویت شروع میکنم به طراحی..دیروز طرح جدیدی از یک پنجره به دستم رسید که خیلی دوست دارم توی کار بگنجانمش...

عصر زود تر از شرکت بیرون میزنم..امروز کلاس دارم..کمی دیر شده است..از وقتی مدرک مربی گری گرفته ام تدریس می کنم.. لذت بخش ترین کاری که توی عمرم کرده ام همین کلاس های والیبالی است که رفته ام ..هوا خیلی گرم شده ..فن باشگاه خراب است و بچه ها غر می زنند..تنها کاری که از دست من برمی آید دادن حرکات ورزشی سبک است..یادش بخیر آن روزها که ماه رمضان درست وسط تابستان بود ، من با چه اشتیاقی با زبان روزه می رفتم کلاس..مادرم هم غر میزد که نمی خواهد بروی اما گوش من هیچ وقت بدهکار حرفهای مادرم نبود..الان که فکر می کنم میبینم چقدر دختر حرف گوش نکنی بوده ام..در همین فکر ها بودم که صدای تمام شدن سانس توی فضا میپیچد..

بچه ها خداحافظی می کنند و یکی یکی خارج م یشوند..و اما من می نشینم درست وسط زمین زیر توری که باید باشد و نیست که بچه ها جمععش کرده اند و فکر میکنم به تمام 25 سالی که گذشت...

به روزی که داشتم این روزها را برای خودم تصور میکردم..درست همان روزی که به خودم قول دادم 5 دقیقه بیشتر نخوابم اما خواب ماندم..

 

 

منی که از خودم بریده ام

به آرزوی بودنم رسیده ام

 



[ یکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]