تبلیغات
♥...دنیای فرشته ها...♥ - پدر

♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

پدر

از کودکی درست از همان وقت ها که دخترکی لوس بودم و کسی جرات حرف زدن به من را نداشت که مبادا به روی مبارکم بربخورد و مباداتر از آن ممکن بود قهر کرده و اشک دم مشکم را مثل مروارید غلتان روی گونه هایم به رقص در آورم.. پدرم خریدار همه ی نازهای دخترانه ام بود

بزرگتر که شدم آن روزها که کم تر لوس بودم و بیشتر لجباز وقتی پدرم پادرمیان دعواهای موش و گربه ای فرزندانش می شد - و بیشتر حامی من- و من مثل قهرمان زن فیلم های کره ای قد علم میکردم و میگفتم من خودم میتوانم به تنهایی از پس جدال با برادر بر بیایم ..باز هم پدرم حامی گریه های شبانه ی من بود

وقتی جوان شدم و حس کردم بزرگ شدن به دانشگاه رفتن - و خواندن درس هاییست که اصلا روزی به کارت نمی آید - و  تیپ های روشنفکرانه ی امروزیست که مثلا دستمال روی پایت باشد تا غذا روی لباست نریزد ویا دستت را جوری توی هوا تکان بدهی و حرفهایت بیشتر از چرخش دستانت خوانده شود تا کلمه هایی که خودت هم نمی فهمی چیست اما ادایشان میکنی یا مثلا چاییت را جوری سر بکشی که صدا ندهد و تو در میان جمع سرت را بالا بگیری و همه برسرت قسم بخورند که آه خدای من او چه انسان با کلاسیست اما پدرم هیچ یک از این آداب را نمی دانست و من مدام گوشزد میکردم که گوشواره ی ذهنش باشد که چه درست است و چه چیز غلط.. بازهم پدرم تنها تکیه گاه ناکامی های من بود

امشب درست لحظه ای که نه لوس و نه لجبازم و نه دوست دارم که انسان باکلاس امروزی باشم از خدا خواستم که تکیه گاهم همیشه استوار بماند..

امشب دعا کردم که خدا پدرم را برایم حفظ کند و در فاصله ای نه چندان دور از من - کسی شبیه من- دعا کرد خدا پدرش را از او بگیرد...که آرامش را از او گرفته است..

امشب سخت دلم گرفت از پدری که میتوانست تکیه گاه دختری باشد که جز او پناهی ندارد اما نبود...

امشب از خدا میخواهم و از شما میخواهم که شما هم از خدا بخواهید همه ی پدران دنیا بهترین تکیه گاه های ابدی دخترانشان باشند

که هیچ دختری آرزوی مرگ هیچ پدری را نداشته باشد....

                                                                       آمین

 

 

 



[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]