تبلیغات
♥...دنیای فرشته ها...♥ - بار

♥...دنیای فرشته ها...♥

این خود واقعیه منه كه مینویسه...

بار

میگفت باید حرف بزنه میگفت اگه حرف نزنه میریزه تو دلش، مریض میشه ..میگفت یه بار كه خیلی ریخته بوده توی دلش رفته دكتر، دكتر گفته دلت بار داره، میدونی بار داره ینی چی؟؟میگفت خودم میدونستم از چیه خواستم برم دكتر از زبون اون بشنوم

میگفت شوهرمم دیگه میدونه من نباید حرف تو دلم بمونه، وقتی دلم بار داره خودش میگه بیا حرف بزن

میگفت میترسم یه بار كه بار دلم زیاد بشه غمباد بگیرم، اصن غمباد گرفتن از باره زیاد میاد، گیر میكنه تو گلوت و هی روی هم جمع میشه تا بغض میشه اما بغضت اشك نمیشه، سفت میشه، جمع میشه تا همون بغض خفت میكنه. اون وقت میگن طرف از غمباد مرد، نه جانم اون از باره زیاد دلش مرد

میگفت یه مرغ عشق داشتم از غمباد مرد میگفت وقتی دیدم بغضِ تو گلوش سفت شده خیلی نوازشش كردم اما فایده نداشت غمباد گرفته بود میگفت روزا مینشت كنج قفس یجوری ك انكار داره فكر میكنه، میگفت براش همزبون گرفتم تا براش بخونه اما اون همش تو فكر بود، دره قفسشو باز كردم تا بره اما همون گوشه نشست اینقد نشست، فكر كرد، فكر كرد، بار رو بار جمع شد تا آخرش مرد

میگفت اما من نمیذارم، دلم كه بگیره فقط حرف میزنم حالا با این گلای تو باغمون یا با همون مرغ عشقه..راستی گفتم تو باغچمون خاكش كردم؟جمعه ب جمعه میرم سره خاكش حرف میزنم

میگفت یه وقتایی مینویسم،نوشتن كه نه خط خطی میكنم خب من بچه روستام اون وقتا كه مثل الان همه سواد نداشتن فقط پسرا اونم تا پنجم، بگذریم یه وقتاییم با خودم حرف میزنم..

آخیش سبك شدم بهتره پاشم برم تا كسی نگفته این زنه آخر عمری خل شده اومده كنار باغچه نشسته با خودش حرف میزنه و كاغذاشو خط خطی میكنه...



[ جمعه 5 شهریور 1395 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ شـاپرک ] [ فرشته() ]